كما في الواجب ، أو بفاعل - لم يفتقر تحقّقه إلى وجود آخر يقوم به ، بخلاف غير الوجود . » انتهى . ( ج 1 ص 40 )
و يندفع عنه أيضا ما اورد عليه : أنّه لو كان الوجود موجودا بذاته و الماهيّة موجودة بغيرها - الذي هو الوجود - ، كان مفهوم الوجود مشتركا بين ما بنفسه و ما بغيره ، فلم
شرح
معناى اينكه « وجود متحقق بنفسه مىباشد » [ كه معناى اصالت وجود است ] آن است كه وقتى يك وجود تحقق پيدا كرد ، خواه خودبهخود ، مانند واجب ، و خواه به واسطهء علت [ موجوديت و تحقق ، وصف به حال خود آن وجود است نه وصف به حال متعلقش ، و به اصطلاح وجود براى اتصاف به موجوديت نياز به واسطه در عروض ندارد . و به بيان ديگر ] تحقق وجود نياز به يك وجود ديگرى كه به آن ضميمه شود ، ندارد ؛ بر خلاف غير وجود « 1 » . « 2 » [ كه همان ماهيت است . ماهيت وقتى تحقق پيدا كرد ، تحققش نياز به وجودى دارد كه به آن ضميمه شود ، و در واقع موجوديت و تحقق وصف براى وجود ماهيت مىباشد نه خود ماهيت . يعنى وقتى مىگوييم انسان موجود است ، درواقع وجود انسان است كه موجود مىباشد و اتصاف انسان به موجوديت به عرض همان وجودش است . ]
شبههء سوم و پاسخ آن
با بيانى كه براى تبيين اصالت وجود آورديم ، اشكال سومى كه بر اين نظريه وارد شده است نيز مندفع مىگردد . اشكال آن است كه شما گفتيد « وجود ، موجود است » معنايش آن است كه بذاته موجود است [ و عين موجوديت مىباشد . ] وهامش
( 1 ) . مقصود از « غير وجود » همان ماهيت است . چراكه ماهيت پس از تأثير علت ، به واسطهء وجودش است كه متصف به تحقق و موجوديت مىگردد ؛ چنانكه در اسفار به دنبال عبارت فوق مىگويد :
« بخلاف غير الوجود ، فانّه انما يتحقق بعد تأثير الفاعل بوجوده و اتصافه بالوجود » . ( اسفار ، ج 1 ، ص 40 و 41 )
عبارت صدر المتألهين در مشاعر چنين است : « بخلاف غير الوجود ، لافتقاره فى كونه موجودا الى اعتبار الوجود و انضمامه » .
( 2 ) . اسفار ، ج 1 ، ص 40 .