شخصيّة هي الواجب تعالى ، و تتأصّل الماهيّات الممكنة بنوع من الانتساب إليه ؛ فإطلاق الموجود عليه تعالى بمعنى أنّه عين الوجود ، و على الماهيّات الممكنة بمعنى أنّها منتسبة إلى الوجود الذي هو الواجب .
و يردّه : أنّ الانتساب المذكور إن استوجب عروض حقيقة عينيّة على الماهيّات ، كانت هي الوجود ؛ إذ ليس للماهيّة المتأصّلة إلّا حيثيّتا الماهيّة و الوجود ، و إذا لم تضف الأصالة إلى الماهيّة فهي للوجود ؛ و إن لم يستوجب شيئا ، و كانت حال الماهيّة قبل الانتساب و بعده سواء ، كان تأصّلها بالانتساب انقلابا ، و هو محال .
شرح
واجب تعالى است . و ماهيات ممكن به واسطهء يك نوع انتساب به آن وجود يگانه ، اصالت و واقعيت مىيابند . بنابراين ، اطلاق « موجود » بر واجب تعالى بدين معناست كه او عين وجود است ، و اطلاق « موجود » بر ماهيات ممكن بدان معناست كه آنها منتسب به وجود هستند ؛ و آن وجودى كه ماهيات بدان منتسب مىشوند همان واجب تعالى است . [ حاصل آنكه ماهيات وجود ندارند ، بلكه فقط به وجود منتسب مىشوند و به واسطهء همين انتساب هم اصيل مىگردند . ]
اين نظريه مردود است زيرا [ انتساب ماهيت به واجب تعالى از دو حال بيرون نيست : يا مستلزم عروض يك حقيقت خارجى بر ماهيات هست و يا نيست . ]
اگر اين انتساب مستلزم آن باشد كه يك حقيقت عينى در خارج تحقق يابد و عارض بر ماهيت شود ، آن حقيقت عينى همان « وجود » خواهد بود ، زيرا ماهيت اصالت يافته دو حيثيت بيشتر ندارد : يكى حيثيت ماهيت و ديگرى حيثيت وجود ، و چون اصالت از آن ماهيت نيست [ زيرا محقق دوانى خودش اذعان دارد كه ماهيت فى حدّ نفسه اعتبارى مىباشد ] در نتيجه اصالت از آن وجود خواهد بود . [ بنابراين ، در ممكنات نيز وجود اصيل است نه ماهيت . ]
و اگر انتساب ياد شده مستلزم تحقق چيزى نباشد و ماهيت ، پيش از انتساب و پس از آن ، بر يك حال باشد [ و به واسطهء انتساب به واجب چيزى بر آن افزوده نشده باشد ] در اين صورت اصالت يافتن ماهيت به واسطهء انتساب به واجب ، انقلاب است ؛ و انقلاب محال مىباشد .