ما نرجع إلى الأشياء ، نجدها مختلفة متمايزة مسلوبا بعضها عن بعض ، في عين أنّها جميعا متّحدة في دفع ما كان يحتمله السوفسطيّ من بطلان الواقعيّة ، فنجد فيها مثلا إنسانا موجودا ، و فرسا موجودا ، و شجرا موجودا ، و عنصرا موجودا ، و شمسا موجودة و هكذا . فلها ماهيّات محمولة عليها ، بها يباين بعضها بعضا ، و وجود محمول عليها مشترك المعنى بينها .
و الماهيّة غير الوجود ، لأنّ المختصّ غير المشترك . و أيضا الماهيّة لا تأبى في ذاتها
شرح
موجود هستند و اين موجوديت در همهء آنها مشترك مىباشد ، و به بيان ديگر : ] همهء اشيا در دفع بطلان واقعيت - كه سوفسطائى احتمالش را مىدهد - مشترك مىباشند . ما وقتى به جهان بيرون از خود نگاه مىكنيم مىيابيم كه در آن ، انسان موجود ، اسب موجود ، درخت موجود ، عنصر موجود و خورشيد موجود و . . .
يافت مىشود .
حاصل آنكه بر هريك از اشياى خارجى دو چيز حمل مىشود : يكى مفاهيم ماهوى [ مثل آنكه مىگوييم : اين چيز انسان است ، و آن چيز اسب است و آن چيز سوم درخت است . ] و اشياى خارجى به واسطهء همين ماهيات از يكديگر جدا مىشوند و نسبت به هم امتياز مىيابند ، مفهوم دومى كه بر اشياى خارجى حمل مىشود مفهوم وجود است كه در همهء آنها مشترك مىباشد . [ زيرا همانگونه كه گفتيم وجود مشترك معنوى است و به يك معنا بر امور گوناگون حمل مىشود . ]