جميعا مقسّمين لجنس واحد ، أي أن يكون النوعان داخلين تحت جنس واحد قريب . فافهم ذلك .
و لا يرد عليه أنّ الفصل ، لكونه جزء الماهيّة ، غير مستقلّ في الحكم ، و الحكم للنوع ؛ لأنّ الفصل عين النّوع محصّلا ، فحكمه حكم النوع بعينه .
على أنّ الأجناس العالية من المقولات العشر لا يقع بينها تضادّ ؛ لأنّ الأكثر من واحد منها يجتمع في محلّ واحد ، كالكمّ و الكيف و سائر الأعراض تجتمع في جوهر واحد جسمانيّ ؛ و كذا بعض الأجناس المتوسّطة الواقعة تحت بعضها مع بعض آخر ؛ و كذا الأنواع الأخيرة المندرجة تحت بعضها مع بعض الأنواع الأخيرة
شرح
دو نوع باشند كه هريك ديگرى را با فصلش ، كه تمام نوعيت آن را تشكيل مىدهد ، طرد كند . و از طرفى يك فصل تنها در صورتى فصل ديگر را طرد مىكند كه هر دو مقسّم يك جنس باشند ، يعنى بايد دو نوع متضاد تحت يك جنس قريب مندرج باشند . دقت شود .
اگر اشكال شود كه : فصل ، چون جزء ماهيت است ، حكم مستقلى ندارد ، و همهء احكام مربوط به نوع مىباشد ؛ در پاسخ مىگوييم : فصل همان نوع است كه بر حيثيت تحصّل آن تكيه شده است ، و بنابراين حكم فصل بعينه همان حكم نوع است [ و هر حكمى كه نوع دارد مىتوان آن را به فصل هم نسبت داد . ]
افزون « 1 » بر آنكه ميان اجناس عالى از مقولات دهگانه تضاد واقع نمىشود ، زيرا چند تا از آنها در محل واحد جمع مىشوند ؛ مانند كم و كيف و اعراض ديگر كه در يك جوهر جسمانى جمع مىشوند . همچنين بعضى از اجناس متوسط ، كه در بعضى از اجناس عالى مندرج هستند ، با پارهاى از اجناس متوسط ديگر ، كه در اجناس عالى ديگرى مندرج هستند ، جمع مىشوند . و نيز انواع اخير ، كه تحت برخى از اجناس مندرج هستند ، با بعضى از انواع اخير ديگر ، كه تحت اجناس ديگرى مندرج مىباشند ، جمع مىشوند . بنابراين تضاد ، به حكم استقراء ، فقط در
هامش
( 1 ) . دليل ديگرى است براى اثبات آنكه متضادان مندرج تحت يك جنس قريب هستند .