نفسه موجودا واقعيّا ذا آثار واقعيّة ، و لا يمسّ شيئا آخر غيره إلّا بما أنّ له نصيبا من الواقعيّة .
غير انّا كما لا نشكّ في ذلك لا نرتاب أيضا في أنّا ربما نخطىء ، فنحسب ما ليس بموجود موجودا ، أو بالعكس ؛ كما أنّ الإنسان الأوّليّ كان يثبت أشياء و يرى آراء
شرح
ترديدش ، حاكى از آن است كه او به وجود افرادى غير از خود كه شنوندهء سخنان او هستند ، اذعان دارد و گرنه براى چه كسى سخن مىگويد و نزد چه كسى اظهار ترديد مىكند ؟ ! ]
هريك از ما انسانها و نيز هر موجود آگاه و با شعورى پيوسته خود را يك موجود واقعى و داراى آثار واقعى مىداند ، و با هرچه تماس مىگيرد از آنروست كه آن چيز بهرهاى از واقعيت دارد .
[ تا اينجا بحث حول اين محور بود كه اصل واقعيت بديهى و غيرقابل انكار است ، و به بيان ديگر : موجود مطلق كه موضوع فلسفه را تشكيل مىدهد ، نياز به اثبات ندارد .
در ادامه سخن پيرامون اصل نياز به فلسفه و فائدهاى كه بر آن مترتب مىگردد ، خواهد بود و در ضمن حول روش و منهج فلسفه نيز صحبت مىشود . ]