أحدهما : كون الشيء قابلا للإشارة الحسّيّة . و الإشارة - كما نقل عن « الشفاء » - تعيين الجهة التي تخصّ الشيء من جهات هذا العالم . و عليه فكلّ جسم و جسمانيّ يقبل الوضع بهذا المعنى ؛ فالنقطة ذات وضع ، بخلاف الوحدة .
و ثانيهما : معنى أخصّ من الأوّل ، و هو كون الكمّ قابلا للإشارة الحسّيّة ، بحيث يقال : أين هو من الجهات ، و أين بعض أجزائه المتّصلة به من بعض .
لكن نوقش فيه بأنّ الخطّ و السطح ، بل الجسم التعليميّ ، لا أين لها لو لا تعلّقها بالمادّة الجسمانيّة ، فلا يكفي مجرّد الاتّصال الكّمّي في إيجاب قبول الإشارة الحسّيّة حتّى يقارن المادّة . نعم ! للصورة الخياليّة المجرّدة من الكمّ إشارة خياليّة ، و كذا للصورة العقليّة إشارة تسانخها .
شرح
1 . قابل اشارهء حسى بودن شىء . اشارهء حسى - همانگونه كه از كتاب شفا نقل شده است - عبارت است از « تعيين جهت خاص شىء از ميان جهات اين عالم » . با توجه به تعريف ياد شده براى اشاره ، هر جسم و يا شىء جسمانى [ - چيزى كه به نحوى مرتبط با جسم است ] داراى وضع ، به معناى قابل اشارهء حسى بودن ، مىباشد . بنابراين نقطه داراى وضع است بر خلاف وحدت .
2 . معناى دوم اخص از معناى اوّل است [ و شامل امورى مانند نقطه نمىشود . ] معناى دوم وضع عبارت است از اينكه كميت قابل اشارهء حسى باشد به گونهاى كه دربارهاش بتوان گفت : در كدامين جهت است و نسبت اجزاى متصلش به يكديگر چگونه است .
در مورد اصطلاح دوم اشكال شده است كه خط ، سطح و بلكه حجم هيچ كدام ذاتا و با قطعنظر از تعلقشان به مادهء جسمانى قابل اشارهء حسى نيستند ؛ بنابراين اتصال كمّى به تنهايى موجب قبول اشارهء حسى نمىگردد ، مگر آنكه مقارن با ماده گردد .
آرى ، به صورت خيالى كم ، با آنكه مجرد از ماده است ، اشارهء خيالى مىشود ؛ و همچنين به صورت عقلى آن اشارهء عقلى مىتوان كرد ، [ اما اين صورتها قابل اشارهء حسى نيستند ، و نمىتوان گفت آنها در كدامين جهت از جهات اين عالم هستند . ]