الفعليّة من حيث تجرّدها ، و القوّة من حيث تعلّقها بالمادّة .
لا يقال : الحجّة منقوضة بالنفس الإنسانيّة من جهة اخرى ، و هو أنّهم ذكروا - و هو الحقّ - أنّ النفس الإنسانيّة العقليّة مادّة للمعقولات المجرّدة ، و هي مجرّدة ، كلّما تعقّلت معقولا صارت هي هو .
شرح
در مقام ذات و نه در مقام فعل ، داراى حيثيت قوه نيز نمىبود ؛ اما ] نفس جوهرى نيست كه به طور كامل ، هم در مقام ذات و هم در مقام فعل ، مجرد از مادّه باشد ؛ بلكه [ فقط در مقام ذات مجرد از مادّه است ، اما ] در مقام فعل تعلق به مادّه دارد ؛ [ يعنى فعاليتها و تصرفاتش را ، اعم از فعاليتهاى ادراكى و تحريكى ، به وسيلهء بدن ، كه يك امر مادّى است ، انجام مىدهد ] . بنابراين ، نفس به لحاظ تجردش [ و از جهت ذاتش ] يك امر بالفعل است ، و از جهت تعلقش به ماده داراى قوه مىباشد .
[ حاصل آنكه : نفس در مرتبهء ذاتش يك امر مجرد است ، و قوه چيزى در آن نيست ؛ ولى چون با بدن متحد است ، از اين جهت حالات گوناگون بر آن عارض مىگردد ، و درواقع بدن است كه حامل قوا و استعدادهاى اين امور مىباشد . و بدن جسمى است كه از هيولا و صورت تركيب يافته است . ]
اشكال پنجم : استدلال ياد شده از جهت ديگرى ، به « نفس انسانى » نقض مىشود . و آن اينكه [ صدر المتألهين و پيروان وى ] گفتهاند - و به حق گفتهاند - كه نفس انسانى ، با آنكه جوهرى مجرد است ، در مرتبهء عقلانىاش مادّهء معقولات مجرد است ، و هرگاه صورت معقولى را تعقل نمايد با آن متحد مىگردد ، و همان مىشود .
[ توضيح نقض آن است كه صدر المتألهين معتقد است صورتهاى عقلانى خودشان جوهرهاى مجردى هستند كه نفس با آنها متحد مىشود و به اين وسيله تكامل مىيابد . به عقيدهء وى اين اتحاد از قبيل اتحاد ماده و صورت است . آنگاه اين اشكال مطرح مىشود كه نفس پيش از آنكه در مرتبهء عقلانىاش با آن صور متحد گردد بايد قوهء آن صور را در خود داشته باشد ، پس نفس دو حيثيت خواهد داشت :