جوهريّة .
على أنّ من الضروريّ أنّ الاستعداد يبطل مع تحقّق المستعدّ له ، فلو كان هناك هيولى هي استعداد و قبول جوهريّ و جزء للجسم ، لبطلت بتحقّق الممكن المستعدّ
شرح
مىپذيرد ] ، بىآنكه نيازى به استعداد و قبول جوهرى ، به عنوان جزئى از جسم باشد .
[ حاصل آنكه چه لزومى دارد جسم را مركب از دو جوهر بدانيم : يكى صورت جسمى و ديگرى هيولا ، و آنگاه هيولا را محل استعدادهاى مختلف بدانيم و قبول و پذيرش صورتها و اعراض گوناگون را به آن اسناد دهيم . به چه دليل نمىتوان گفت :
جسم يك امر بسيط است ، و چيزى جز همان صورت جسمى و اتصال جوهرى نيست ، و همان اتصال جوهرى است كه محل استعداد است و استعداد ، قائم به آن مىباشد ، و صورتها و اعراض مختلف را مىپذيرد . ]
اشكال دوم : قبول و استعداد يك مفهوم عرضى و قائم به غير است ، و لذا صلاحيت آن را ندارد كه يك حقيقت جوهرى باشد .
[ توضيح اينكه : به عقيدهء شما ، هيولا جوهرى است كه حيثيت آن حيثيت قبول و پذيرش است . جوهرى است كه استعداد محض است ، و اين درحالى است كه قبول و استعداد يك مفهوم عرضى و قائم به غير است و صفت براى يك ذات مىباشد ، يعنى بايد يك ذاتى باشد و آن ذات چيزى را قبول كند و بپذيرد ، اما اينكه يك ذاتى عين قبول باشد ، متصوّر نيست . ]
اشكال سوم : روشن است كه استعداد همراه با تحقق « مستعدله » [ - آنچه جسم آمادگى براى پذيرش آن دارد ] باطل مىشود و از بين مىرود . [ مثلا استعداد شيرين شدن كه در سيب وجود دارد ، وقتى كه سيب بالفعل شيرين مىشود از بين مىرود . زيرا قوهء شىء با فعليت همان شىء جمع نمىشود پس وقتى شىء بالفعل تحقق پيدا كرد ، قوه و استعدادش زايل مىگردد . ] حال اگر جوهرى به نام هيولا داشته باشيم كه استعداد و قبول صرف بوده و جزيى براى جسم باشد ، آن جوهر