تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
بامتناع عدمه ؛ و ليس شيء منهما ممكنا ، بمعنى المتساوي النسبة إلى الوجود و العدم . و أمّا عدّهم وجود الممكن ممكنا ، فالإمكان فيه بمعنى الفقر و التعلّق الذاتيّ لوجود الماهيّة بوجود العلّة ، دون الإمكان بمعنى استواء النسبة إلى الوجود و العدم . ففي الإشكال مغالطة به وضع الإمكان الوجوديّ موضع الإمكان الماهويّ .
شرح
وجوبش را از آن دريافت مىكند - [ وجود معلول اول واجب بالغير است ، و از اين جهت مستلزم واجب بالذات مىباشد ، چراكه ما بالغير بايد به ما بالذات منتهى شود . ] - و همچنين عدم معلول اول ، [ و نه ماهيت آن ] ، عقلا با عدم واجب تعالى مرتبط است ، و امتناعش را از امتناع عدم واجب بالذات كسب مىكند . [ يعنى چون محال است كه واجب بالذات معدوم باشد ، محال است كه معلول اول معدوم باشد . ] [ پس وجود معلول اول مستلزم واجب بالذات است ، و عدم معلول اول مستلزم ممتنع بالذات است ، اما اين به معناى آن نيست كه ممكن مستلزم واجب بالذات و يا ممتنع بالذات است ، زيرا ] وجود معلول اول و عدم معلول اول هيچ‌كدام ممكن - به معناى آن‌چه نسبتش به وجود و عدم يكسان است - نيستند ، [ امكان به اين معنا تنها صفت ماهيت است و هرگز وجود و يا عدم بدان متصف نمىگردد ] . [ اگر بپرسيد : پس چرا فلاسفه در بعضى موارد وجود را متصف به امكان مىكنند و مثلا مىگويند « وجود ممكن يك وجود امكانى است » ؟ در پاسخ مىگوييم : ] امكان در آن‌جا كه گفته مىشود وجود ممكن يك وجود امكانى است ، به معناى فقر و تعلّق ذاتى وجود ماهيت به وجود علت است ، نه به معناى تساوى نسبت شىء به وجود و عدم . بنابراين ، در اشكال فوق مغالطهء [ اشتراك لفظى ] رخ داده ، به اين صورت كه امكان وجودى [ كه همان فقر ذاتى و وابستگى ذاتى معلول به علت است ] به جاى امكان ماهوى [ كه همان تساوى نسبت شىء به وجود و عدم است ] قرار داده شده است .