هذا كلّه بالنظر إلى اعتبار العقل الماهيّات و المفاهيم موضوعات للأحكام . و أمّا بالنظر إلى كون الوجود العينيّ هو الموضوع لها بالحقيقة ، لأصالته ، فالوجوب نهاية شدّة الوجود ، الملازم لقيامه بذاته و استقلاله بنفسه ، و الإمكان فقره في نفسه و تعلّقه بغيره ، بحيث لا يستقلّ عنه بذاته ، كما في وجود الماهيّات الممكنة ؛ فهما شأنان قائمان بالوجود غير خارجين عنه .
شرح
اين همه با توجه به آن بود كه عقل ماهيات و مفاهيم را موضوع احكام قرار مىدهد ، اما با نظر به اينكه موضوع حقيقى احكام همان وجود عينى است - چون وجود است كه اصيل مىباشد - بايد گفت كه وجوب عبارت است از نهايت شدت وجود كه ملازم است با قائم به ذات بودن و استقلال كامل از هر چيز ديگر . و نيز بايد گفت كه امكان عبارت است از فقر ذاتى و وابستگى ذاتى يك وجود نسبت به وجود ديگر ، به گونهاى كه ذاتا استقلالى از آن وجود ندارد ؛ مانند وجود ماهيات ممكن [ كه عين ربط و وابستگى به وجود واجب تعالى است . ] در اين ديدگاه [ كه وجود را موضوع احكام قرار داده و وجوب و امكان را وصف براى وجود عينى دانستهايم نه وصف براى مفاهيم ، ] وجوب و امكان از شؤون وجود و قائم به وجود و برآمده از حاقّ وجود مىباشند .