و لا يجدي الجواب عنه بما قيل : إنّ المحلّ الذي تنطبع فيه الصور منقسم إلى غير النهاية ؛ فإنّ الكفّ لا تسع الجبل و إن كانت منقسمة إلى غير النهاية .
وجه الاندفاع : أنّ الحقّ ، كما سيأتي بيانه ، أنّ الصور العلميّة الجزئيّة غير مادّيّة ، بل مجرّدة تجرّدا مثاليّا ، فيها آثار المادّة ، من الأبعاد و الألوان و الأشكال ، دون نفس المادّة ، و الانطباع من أحكام المادّة ، و لا انطباع في المجرّد .
شرح
برخى در پاسخ از اين اشكال گفتهاند : [ مانعى ندارد يك صورت علمى بزرگ در يك سطح مادى كوچك جاى بگيرد و در آن منطبع شود ، زيرا ] محلّى كه صورت علمى در آن منطبع مىشود قابل انقسام به اجزاى نامحدودى است . [ به طور كلى هر سطح مادى را تا بىنهايت مىتوان تقسيم كرد ، يعنى هر جزئى براى آن در نظر گرفته شود ، آن جزء نيز قابل انقسام به اجزاى ديگرى مىباشد . پس يك سطح ، هر قدر هم كوچك باشد ، به اعتبار اجزاى بىنهايتى كه مىتواند داشته باشد ، قادر است اجزاى صورت موردنظر را در خود جاى دهد . ]
اما اين جواب قابل قبول نيست ، زيرا بديهى است كه كف دست با آنكه داراى سطحى است كه تا بىنهايت قابل انقسام مىباشد ، گنجايش كوه را ندارد . [ به طور كلى امتناع انطباع بزرگ در كوچك يك امر بديهى و غير قابل انكار است . ]
پاسخ صحيح از اشكال فوق آن است كه : صورتهاى علمى جزئى ، همانگونه كه خواهد آمد ، [ مانند صورتهاى علمى كلى ] مادى نيستند ، بلكه مجرد مىباشند ، البته تجرد آنها ، تجرد مثالى است ، [ بر خلاف صورتهاى كلى كه تجردشان عقلانى است . ] يعنى صورتهاى جزئى درعينحال كه ماده ندارد آثار ماده را - از قبيل طول ، عرض ، رنگ ، شكل و غير آن - دارا مىباشند . [ بنابراين ، مسألهء انطباع بزرگ در كوچك به كلى منتفى مىگردد ، زيرا ] انطباع از احكام ماده است ، و در موجودات مجرد راه ندارد .
[ يعنى فقط صورت مادى است كه در يك شىء مادى منطبع مىشود ، و اما دربارهء صورتهاى ادراكى مجرد بايد گفت : آنها قائم به نفس هستند نه آنكه منطبع در يكى از اندامهاى مادى بدن باشند . ]