بيان الملازمة أنّ الإنسان المعقول مثلا من حيث تجويز العقل صدقه على كثيرين كلّيّ ، و هو بعينه من حيث كونه موجودا قائما بنفس واحدة شخصيّة يتميّز بها عن غيره جزئيّ ؛ فهو كلّيّ و جزئيّ معا .
وجه الاندفاع : أنّ الجهة مختلفة ، فالإنسان المعقول مثلا من حيث إنّه مقيس إلى الخارج كلّيّ ، و من حيث إنّه كيف نفسانيّ قائم بالنفس غير مقيس إلى الخارج جزئيّ .
شرح
لذا ] شىء واحد نمىتواند هم كلى باشد و هم جزئى .
بيان ملازمه [ ميان قول به وجود ذهنى و اجتماع كليت و جزئيت در شىء واحد ] آن است كه صورت عقلى انسان مثلا ، از آن جهت كه مىتواند بر مصاديق فراوان صدق كند ، كلى مىباشد ؛ و همين صورت عقلى از آن جهت كه موجودى است قائم به يك نفس متشخّص ، كه به واسطهء آن از ديگر صورتهاى عقلى تميّز پيدا مىكند ، جزئى است .
[ توضيح اينكه تشخّص موضوع ، موجب تشخّص عرض حالّ در آن موضوع مىگردد ؛ و صورت عقلى انسان ، همانگونه كه گذشت ، كيف نفسانى است و عارض بر نفس مىشود و نفس موضوع آن است ، و لذا به واسطهء تشخّص موضوعش ، متشخّص مىگردد ؛ مثلا انسانى كه زيد تصور مىكند غير از انسانى است كه بكر تصور مىكند . ] و در نتيجه صورت عقلى انسان هم كلى است و هم جزئى .
در پاسخ به اين اشكال بايد گفت : در اينجا دو جهت و دو حيثيت مختلف وجود دارد . مثلا صورت عقلى انسان از آن جهت كه با خارج مقايسه مىشود [ و به خارج نسبت داده مىشود ، و گفته مىشود اين صورت ، صورت عقلى حسن و حسين و تقى است ] كلى مىباشد ، و همين صورت عقلى از آن جهت كه يك كيف نفسانى قائم به نفس است ، بىآنكه به خارج نسبت داده شود ، جزئى مىباشد . [ و به اصطلاح كليت يك وصف اضافى براى صورت عقلى انسان است ، اما جزئيت و تشخّص يك وصف نفسى براى آن مىباشد ، و لذا اشكالى به وجود نمىآيد . ]