ترجمه و شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 189
و إشكال ثان ، و هو أنّ لازم القول بالوجود الذهنيّ أن يكون الجوهر المعقول جوهرا ، نظرا إلى انحفاظ الذاتيّات ؛ و العلم عندهم من الكيفيّات النفسانيّة ؛ فالمعقول من الجوهر مندرج تحت مقولة الجوهر و تحت مقولة الكيف ، و هو محال ؛ لأدائه إلى تناقض الذات ؛ لكون المقولات متباينة به تمام الذات . و كذا إذا تعقّلنا الكمّ مثلا ، كانت اشكال دوم و پاسخ آن نظريهء وجود ذهنى مستلزم آن است كه وقتى انسان جوهرى را تعقل و تصور مىكند ، آنچه را تصور كرده جوهر باشد ؛ زيرا ذاتيات شىء در وجود ذهنى آن باقى مىماند ؛ و از طرف ديگر [ همين صورت ذهنى ، علم است و ] علم ، به اعتقاد حكما ، از كيفيات نفسانى محسوب مىشود . بنابراين ، صورت ذهنى يك جوهر [ مثلا سنگ ] هم مندرج در مقولهء جوهر است و هم مندرج در مقولهء كيف است ؛ و اين محال و نشدنى است ، زيرا منجر به تناقض در ذات مىشود ، به دليل آنكه مقولات كاملا از يكديگر متباين مىباشند . [ حاصل آنكه يك شىء نمىتواند هم مندرج تحت جوهر باشد و هم مندرج تحت كيف ، زيرا مقولهء جوهر كاملا مباين با مقولهء كيف است ، و اگر چيزى جوهر باشد لازمهاش آن است كه كيف نباشد ؛ و اگر كيف باشد ، لازمهاش آن است كه جوهر نباشد ، پس اگر فرض كنيم كه يك شىء هم جوهر است و هم كيف ، لازمهاش آن است كه هم جوهر باشد و هم جوهر نباشد ، و اين همان تناقض در ذات است . ] همچنين لازمهء نظريهء وجود ذهنى آن است كه وقتى انسان مثلا كميتى را تعقل مىكند [ مانند خط ] ، صورت ذهنى او ، هم مندرج در مقولهء كم باشد و هم مندرج در مقولهء كيف ؛ و اين نيز محال و نشدنى است ، [ زيرا همانطور كه در فرض اول بيان شد ، مقولات كاملا از يكديگر متباين مىباشند . ] و نيز لازمهء نظريهء وجود ذهنى آن است كه وقتى انسان مثلا يك كيف مبصر را تصور مىكند [ مانند رنگ سفيد ] ، صورت ذهنى او مندرج در دو نوع مختلف از يك مقوله باشد ، يعنى هم كيف محسوس باشد و هم كيف نفسانى .