و الاختلاط ، فهو موجود في ظرف آخر لا تترتّب عليه فيه آثاره الخارجيّة ، و نسمّيه الذهن .
و أيضا : نتصوّر امورا عدميّة غير موجودة في الخارج ، كالعدم المطلق ، و المعدوم المطلق ، و اجتماع النقيضين ، و سائر المحالات ؛ و سائر المحالات ؛ فلها ثبوت مّا عندنا - لاتّصافها بأحكام ثبوتيّة ، كتميّزها من غيرها ، و حضورها لنا بعد غيبتها عنّا ، و غير ذلك - و إذ ليس هو الثبوت الخارجيّ ، لأنّها معدومة فيه ، ففي الذهن .
شرح
دارد . پس آنچه را به صورت كلى و صرف تصور كردهايم به يك وجودى موجود مىباشد . و چون اين امور با وصف كليت و صرافت در خارج تحقق ندارند - چراكه هرچه در خارج است مشخص و آميخته با عوارض مىباشد - ناچار آنها در ظرف ديگرى موجودند ؛ ظرفى كه آثار خارجى آنها در آن ظرف بر آنها مترتب نمىشود و ما آن ظرف را ذهن مىناميم .
[ دليل دوم : برهان ديگر بر ثبوت وجود ذهنى آن است كه ] ما امور عدمى را كه در خارج تحقق ندارند تصور مىكنيم ، امورى چون : عدم مطلق ، معدوم مطلق ، اجتماع نقيضين و ديگر محالات . و اين امور نزد ما داراى نوعى ثبوت و تحقق هستند ، به دليل آنكه متصف به يك سرى احكام وجودى و ثبوتى مىشوند ، مانند تميّزشان از غير ، و حضورشان براى ما پس از غيبتشان از ما و احكام ديگر . [ مثلا مىگوييم : اجتماع نقيضين غير از اجتماع ضدين است ؛ يا مىگوييم : اجتماع نقيضين را تصور كردم . و از طرفى ثبوت شيئى براى شىء ديگر فرع بر ثبوت آن شىء ديگر است ؛ پس ثبوت اين احكام براى اين امور عدمى ، فرع بر ثبوت اين امور عدمى مىباشد . ] و چون اين امور عدمى ، در خارج معدوماند ، ثبوتشان نمىتواند ثبوت خارجى باشد ، پس ناگزير ثبوت آنها در ذهن مىباشد .