ترجمه و شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 184
و لو كان الموجود في الذهن شبحا للأمر الخارجيّ ، نسبته إليه نسبة التمثال إلى ذي التمثال ، ارتفعت العينيّة من حيث الماهيّة ، و لزمت السفسطة ؛ لعود علومنا جهالات . على أنّ فعليّة الانتقال من الحاكي إلى المحكيّ تتوقّف على سبق علم ندارد ، مانند عدم و معدوم ، غير ممكن باشد ، و [ ديگر آنكه ] نبايد هرگز خطائى در علم راه يابد . [ زيرا خطا به معناى عدم مطابقت ادراك با واقعيت خارجى ، در صورتى رخ مىدهد كه ادراك ما از اشياى خارجى به واسطهء صورتهاى ذهنى آنها انجام پذيرد ، چراكه تنها در اين صورت است كه ادراكات ما مىتواند غير مطابق با خارج باشد ؛ پس اگر صورتهاى ذهنى را انكار كرديم و گفتيم كه انسان مستقيما به واقعيت خارجى دست مىيابد ، وجود خطا در ادراكات آدمى را نمىتوانيم توجيه كنيم . ] ابطال قول به اشباح محاكى [ بنابراين نظريه ، آنچه به ذهن مىآيد تطابق ماهوى با اشياى خارجى ندارد ، و ذات و حقيقت آنها را به ما نشان نمىدهد ، بلكه تنها شبحى از آن مىباشد كه به نحوى از آن حكايت مىكند ؛ اين نظريه نيز باطل است زيرا ] اگر آنچه در ذهن تحقق مىيابد شبح شىء خارجى بوده و نسبتش با آن نسبت مجسمه به صاحب مجسمه باشد ، ميان آن صورت ذهنى و شىء خارجى تطابق ماهوى نخواهد بود و در نتيجه سفسطه لازم مىآيد ، زيرا در اين صورت همهء علوم ما درواقع جهل مىباشند . افزون بر آن [ اگر صورتهاى ذهنى ما تطابق ماهوى با اشياى خارجى نداشته باشند هرگز آن صورتها نمىتوانند از اشياى خارجى حكايت كنند و هرگز ما به محكىّ آنها منتقل نخواهيم شد ، زيرا ] انسان تنها در صورتى از حاكى به محكى منتقل مىشود كه قبلا علم به محكى داشته باشد . [ مثلا اگر قبلا زيد را ديده باشد با ديدن عكس او ، به او منتقل مىشود ؛ اما اگر هرگز زيد را نديده و اصلا او را نمىشناسد ، با ديدن عكس او نيز به او منتقل نخواهد شد . ]