او خَدو انداخت بر رويى كه ماه * سجده آرد پيش او در سجدهگاه
در زمان ، انداخت شمشير آن على * كرد او اندر غزايش كاهلى
گشت حيران آن مبارز زين عمل * از نمودنْ عفو و رحمِ بىمحل
گفت : بر من تيغ تيز افراشتى * از چه افكندى ، مرا بگذاشتى ؟
آن ، چه ديدى بهتر از پيكار من * تا شدى تو سست در اشكار من ؟
آن ، چه ديدى كه چنين خشمت نشست * تا چنين برقى نمود و باز جَست ؟
اى على كه جمله عقل و ديدهاى ! * شمّهاى وا گو از آنچه ديدهاى
تيغ حلمت جان ما را چاك كرد * آب علمت خاك ما را پاك كرد
باز گو دانم كه اين اسرار هوست * زان كه بى شمشيرْ كشتن ، كار اوست
صانع بى آلت و بى جارحه * واهب اين هديههاى رايحه
صد هزاران مىچشاند روح را * كه خبر نبْوَد دهان را ، اى فتى !
صد هزاران روح بخشد هوش را * كه خبر نبْوَد دو چشم و گوش را
باز گو ، اى بازِ عرش خوش شكار * تا چه ديدى اين زمان از كردگار
چشم تو ادراك غيب آموخته * چشمهاى حاضران بر دوخته
راز بگشا ، اى على مرتضى * اى پس سوء القضا ، حُسن القضا
يا تو وا گو آنچه عقلت يافته است * يا بگويم آنچه بر من تافته است
از تو بر من تافت ، چون دارى نهان * مىفشانى نور ، چون مَه ، بى زبان
از تو بر من تافت ، پنهان چون كنى * بىزبان ، چون ماه ، پرتو مىزنى
ليك اگر در گفت آيد قرصِ ماه * شبْروان را زودتر آرد بهراه
چون تو بابى آن مدينهى علم را * چون شعاعى آفتاب حلم را
باز باش - اى باب - بر جوياى باب * تا رسد از تو قشور اندر لُباب
باز باش - اى باب رحمت - تا ابد * بارگاه ما « لهُ كفواً أحد »
هر هوا و ذرّهاى خود منظرى است * ناگشاده كى بُود ، آنجا درى است
تا بنگشايد درى را ديدهبان * در درون هرگز نگنجد اين گمان
چون گشاده شد درى ، حيران شود * مرغ اميد و طمع ، پرّان شود