پس بگفت آن نو مسلمانِ ولى * از سر مستى و لذّت با على
كه : بفرما يا امير المؤمنين * تا بجنبد جان به تن در ، چون جنين
باز گو ، اى بازِ پر افروخته * با شَه و با ساعدش آموخته
باز گو ، اى بازِ عنقا گير شاه * اى سپاه اشكَن به خود ، نى با سپاه
امّت وحدى يكى و صد هزار * باز گو ، اى بنده بازت را شكار
در محلّ قهر ، اين رحمت ز چيست ؟ * اژدها را دست دادن ، راه كيست ؟
گفت : من تيغ از پى حق مىزنم * بندهء حقّم ، نه مأمور تنم
شير حقّم ، نيستم شير هوا * فعل من بر دين من باشد گوا
من چو تيغم وان زنندهى آفتاب * « ما رميتَ إذ رميتَ » در حِراب
رخت خود را من ز رَه برداشتم * غير حق را من عدم انگاشتم
من چو تيغم پُر گهرهاى وصال * زنده گردانم نه كشته در قتال
سايهام من ، كدخدايم آفتاب * حاجبم من ، نيستم او را حجاب
خون نيوشد گوهر تيغ مرا * باد از جا كى برد ميغ مرا ؟
كَه نِيَم ، كوهم ز صبر و حلم و داد * كوه را كى در رُبايد تندباد ؟
آن كه از بادى رود از جا ، خسى است * زان كه باد ناموافق ، خود بسى است
باد خشم و باد شهوت ، باد آز * بُرد او را كه نبود اهل نياز
باد كبر و باد عُجب و باد حلم * بُرد او را كه نبود از اهل علم
كوهم و هستىّ من بنياد اوست * ور شوم چون كاه ، بادم باد اوست
جز به ياد او نجنبد ميل من * نيست جز عشق احَد ، سرخيل من
خشم ، بر شاهان شه و ما را غلام * خشم را من بستهام زير لگام
تيغ حلمم گردن خشمم زده است * خشمحق بر من چونرحمت آمدهاست
غرق نورم ، گر چه سقفم شد خراب * روضه گشتم ، گرچه هستم بوتراب
چون در آمد علّتى اندر غزا * تيغ را ديدم نهان كردن سزا
تا « أحبّ للَّه » آيد نام من * تا كه « أبغض للَّه » آيد كام من
تا كه « أعطى للَّه » آيد جود من * تا كه « أمسك للَّه » آيد بود من