همزمان ، او را بر شام بگمارد و هر دو كار با هم قرين گردد » و يا بايد بگويد : « امام عليه السلام مىبايد نخست از معاويه مطالبهء بيعت مىكرد [ و ابقاى او را به تأخير مىانداخت ] » و يا بگويد : « بايد نخست او را ابقا مىكرد و درخواست بيعت را به فرصتى ديگر مىانداخت » .
در صورت نخست ، اين احتمال بود كه معاويه ، حكم على عليه السلام بر ابقاى وى در حكومت را براى شاميان بخوانَد و موقعيت خود را نزد آنان ، محكم سازد و در ذهن آنان جاى دهد كه : « اگر او شايسته حكومت نبود ، على عليه السلام بر او اعتماد نمىكرد » و آن گاه ، بيعت كردن را به تأخير اندازد و از آن ، سر باز زند .
و صورت دوم ، همان كارى است كه امير مؤمنان انجام داد .
و امّا صورت سوم ، مانند صورت اوّل است ؛ بلكه معاويه را در مخالفت و سركشىاى كه قصد آن را داشت ، قوىتر مىكرد .
چگونه كسى كه آشنا به تاريخ است ، گمان مىكند كه اگر على عليه السلام معاويه را بر شام مىگمارْد ، معاويه با او بيعت مىكرد ، با آن كه مىدانيم ميان على عليه السلام و معاويه ، نزاعها و كينههاى كهنى است كه شتر در آن ، زانو نَزَد ؛ « 1 » زيرا على عليه السلام بود كه حنظله برادر معاويه و دايىاش وليد و جدّش عتبه را يكجا به هلاكت رساند .
پس از آن نيز مسائلى ميان آن دو در زمان خلافت عثمانْ اتّفاق افتاد و بر يكديگر تند شدند تا آن جا كه معاويه وى را تهديد كرد و گفت : من به سوى شام مىروم و اين پيرمرد ( عثمان ) را نزد تو مىگذارم . به خدا سوگند ، اگر مويى از وى كم شود ، با يكصدهزار شمشير با تو مىجنگم ! . . .
و امّا سخن ابن عبّاس به امام على عليه السلام كه : « يك ماه او را بر حكومت بگمار و يك عمر او را بر كنار دار » و آنچه مغيرة بن شعبه به وى پيشنهاد كرد ، توهّماتى بود كه
هامش
( 1 ) . كنايه از اين كه هيچ گاه با يكديگر از درِ سازش وارد نمىشوند . در واقع رابطهء آنان به شترى كينهاىتشبيه شده كه زانو بر زمين نزند . ( م )