در حقيقت معتزله همان رأى و عقيدهء اشاعره را پذيرفته بودند كه صفت همواره مباين و جدا از ذات است . از اين رو خود را در برابر دو محذور مىديدند :
1 - اين كه صفاتى مانند علم و قدرت را براى خداوند ثابت كنند و ملتزم شوند كه اينها صفاتى زايد بر ذات خداوند است كه به آن ضميمه شده است و در نتيجه همهء مشكلاتى را كه اشاعره به آن تن دادند ، بپذيرند .
2 - اين كه علم و قدرت و ساير صفات كمالى را از واجب نفى كنند و اين مستلزم نقص در ذات خداوند است .
معتزله راه دوم را برگزيدند و علم و قدرت و ديگر صفات كمالى را از ذات ، نفى كردند ، امّا براى فرار از اشكال و رفع محذور ياد شده ، گفتند ذات از صفات نيابت مىكند و بى آن كه علم و قدرتى باشد ، فعل خداوند هم چون فعل كسى است كه عالم و قادر مىباشد .
ما پيش از اين گفتيم كه اساس و پايهء اين سخن مردود و باطل است و هيچ لزومى ندارد كه هر صفتى زايد بر ذات و جدا و بىگانه از ذات باشد حتى - چنان كه گفتيم - در مورد خود انسان صفاتى هست كه عين ذات مىباشد . بنابراين ، نظريهء معتزله هيچ ريشه و اساسى ندارد و دليلى بر آن نمىتوان اقامه كرد .
از سوى ديگر اصل سخن و مدعاى ايشان باطل است ، زيرا مستلزم آن است كه واجب تعالى در مقام ذات فاقد صفات كمالى باشد ، در حالى كه به مقتضاى برهانهاى سابق ، او واجد همهء كمالات وجودى است .
ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 99
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٩٩