صفات نيز امورى زايد بر ذاتند كه بر خداوند عارض مىگردد و خداوند به آنها متصف مىشود و در عين حال اين صفات حادثاند ؛ يعنى زمانى خداوند فاقد آنها بوده و سپس به آنها متصف گشته است .
اين نظريه يكى از مبتذلترين آرا در باب صفات خداوند است و نشانهء ضعف انديشه و كوته نظرى معتقدان به آن و عقب ماندگى فراوان ايشان در امر خداشناسى و معرفة اللّه است .
اشكالهاى فراوانى بر اين نظريه وارد است كه تنها به ذكر دو اشكال بسنده مىكنيم :
1 - لازمهء اين سخن آن است كه خداوند داراى ماده و قوه و استعداد باشد و در آن تغيير و تحول و دگرگونى راه يابد . چرا كه حدوث و پيدايش صفتى پس از فقدان آن ، نيازمند مادهاى است كه حامل استعداد پذيرش آن صفت باشد و اين مستلزم تركيب ذات الهى از ماده و صورت است ، در حالى كه ذات خداوند بسيط بوده و هيچ نحوه تركيبى در او راه ندارد . او هرگز محلّ حدوث حوادث و عروض عوارض واقع نمىشود و هيچ تغيير و دگرگونى در ذات اقدسش راه ندارد .
2 - اين نظريه ، هم چون قول اشاعره ، مستلزم آن است كه واجب تعالى در مقام ذات از كمالاتى مانند علم و قدرت خالى باشد و اتصافش به اين كمالات به واسطهء ضمائم بيرون از ذات بوده باشد . در حالى كه واجب تعالى در مقام ذات واجد همهء كمالات است ، چرا كه ذاتش مصدر و مبدأ و علت همهء كمالات وجودى است و فاقد شىء معطى آن نتواند بود .
ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 97
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٩٧