سفيد نيست و براى آن كه سفيد شود نيازمند ضميمهاى است . در حالى كه ذات واجب الوجود مبدأ همهء كمالات است و لذا بايد اين كمالات را ذاتاً داشته باشد تا افاضهء آن ممكن باشد .
ب - نقد دليل
اشعرى در كتاب اللمع براى اثبات زيادت صفات بر ذات كلامى دارد كه حاصلش اين است :
خداى سبحان يا بنفسه عالم است و يا عالم به علمى است كه مغاير با ذات اوست .
شق نخست باطل است ، زيرا لازمهاش آن است كه ذات خداوند علم باشد و همان علم ، عالم باشد ، در حالى كه هرگز علم همان عالم و عالم همان علم نخواهد بود و اين دو همواره مغاير و مباين يك ديگر مىباشند . بنابراين كسى كه مىگويد علم خداوند همان ذات خداوند است و صفات خداوند عين ذات اوست ، نمىتواند خداوند را عالم و قادر و مانند آن بخواند . بنابراين ، شق دوم متعين مىشود و آن اين كه بگوييم :
خداوند عالم به علمى است كه زايد بر ذاتش است . « 1 »
جوهرهء اين دليل آن است كه صفت بايد همواره مباين و جدا از ذات باشد ؛ يعنى بايد همواره يك ذات و يك عرضى باشد و از اتصاف ذات به عرض اوصافى مانند عالم و قادر انتزاع شود و به ديگر سخن : عالم كسى است كه داراى علم است و قادر كسى است كه دارى قدرت است ، نه كسى كه ذاتش عين علم و قدرت است .
اشكال اين سخن آن است كه هيچ دليلى بر لزوم مغايرت ميان صفت و موصوف
هامش
( 1 ) . متن كلام اشعرى در اللمع ، ص 30 چنين است : « انّ كونه سبحانه عالماً بعلم لا يخلو عنه صورتين : 1 - ان يكون عالماً بنفسه 2 - ان يكون عالماً بعلم يستحيل ان يكون هو نفسه . فان كان الاول ، كانت نفسه علماً ، و يستحيل ان يكون العلم عالماً ، اوالعالم علماً . و من المعلوم ان اللّه عالم . و من قال ان علمه نفس ذاته ، لا يصح له ان يقول انه عالم ، فاذا بطل هذا الشق ، تعين الشق الثانى ، و هو انه يعلم بعلم يستحيل ان يكون هو نفسه »