تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
ممكن هم هست نداشته باشد « خير » بوده و نابينايى براى وى « شر » شناخته مىشود . در نتيجهء اين كاوش به اين نكته بر مىخوريم كه : شر - هر جا باشد - اولًا امر عدمى و ثانياً امرى امكانى است . و گفتيم : چيزى را كه به خداى جهان نسبت مىدهيم اوّلًا بايد امرى وجودى و ثانياً داراى نسبت ضرورت و وجوب بوده باشد . و تا در مورد شرّ قياس نكرده و امرى عدمى فرض نكنيم مانند مرض با صحت ، فقر با غنا ، ذلت با عزت ، ظلم با عدل ؛ و همچنين خير و شر هر دو را ممكن فرض نكنيم شر محقق نخواهد شد . پس شر به خدا نسبت ندارد . اشكال : درست است كه شر ، امرى قياسى و امكانى است ، ولى چرا خدا آفرينش جهان را به نحوى نيافريده و نچيده كه قياس و امكان در كار نباشد ؟ و به عبارت ديگر چرا هر موجودى را هم آغوش با خوش بختى و كام روايى خودش نيافريده كه روى بدى و بدبختى و ناكامى را نبيند ؛ چنان‌كه عدد « 4 » هرگز روى فرديت و عدد « 3 » هرگز روى زوجيت را نمىبيند ؟ پاسخ : معناى اين سخن به حسب تحليل اين است كه : چرا خداى ماده و طبيعت ، ماده و طبيعت را لاماده و لاطبيعت قرار نداد ؟ زيرا قياس و امكان نامبرده لازمهء معناى ماده است و اگر موجودى امكانِ داشتن و نداشتن كمال را نداشته باشد مادى نخواهد بود . اگر اين جهان اين خاصه را نداشت كه هر يك از اجزاى آن قابل تبديل به ديگرى است و با اجتماع شرايط ، منافع وجودى خود را مىيابد و بى آن تهى دست و بدبخت مىماند ، اساساً جهان ماده نبود . پس روشن شد كه : هر شر و فساد از آن جهت كه شر و فساد است نسبتى به واجب الوجود ندارد و از آن جهت كه نسبت به واجب الوجود دارد شر و فساد نيست . « 1 »
هامش
( 1 ) . اصول فلسفه و روش رئاليسم ، ج 5 ، ص 208 - 210