است . امّا بايد دانست كه اين دو نظر هيچ منافاتى با هم ندارند و هر دو با هم قابل جمعاند . از اين رو بوعلى سينا و ديگر حكماى مسلمان ، هر دو نظر را پذيرفته و بدان ملتزم شدهاند ؛ يعنى از يك سو ، شرور را امورى عدمى مىدانند و از سوى ديگر كلام ارسطو را صحيح و صواب به شمار مىآورند .
سرّ مطلب آن است كه مسئلهء شرّ از جهات مختلف مطرح مىشود و هر جهت پاسخى ويژه مىطلبد . سخن افلاطون در عدمى بودن شرور براى حلّ شبههء ثنويه راه گشاست ، امّا براى پاسخ به سؤال ديگرى كه مطرح است ، كفايت نمىكند و آن اين كه :
اگرچه شرّ عدمى است ، يعنى زوال يك شىء يا زوال كمال يك شىء براى او شرّ مىباشد ، ولى چرا نظام جهان چنين رويدادى دارد كه موجب زوال چيزى يا زوال كمال چيزى مىگردد و در نتيجه سبب پيدايش شر مىشود ؟ اگر سراسر جهان به گونهاى تنظيم مىشد كه هيچگونه آسيبى به چيزى نمىرسيد و هيچ چيز زمينهء از بين رفتن چيز ديگرى را فراهم نمىكرد و در نتيجه شرى حاصل نمىشد ، داراى نظامى احسن بوده و از نظام كنونى جهان بهتر و برتر مىبود .
به ديگر سخن : چرا خداوند جهان را به گونهاى نيافريد كه خلأ و كمبود و نقصانى در آن نباشد و در نتيجه خير محض باشد ؟
در اينجا و براى پاسخ به اين سؤال است كه تقسيم ارسطويى مطرح مىشود .
بنابراين ، كلام ارسطو نه تنها منافاتى با نظريهء عدمى بودن شرور ندارد ، بلكه مكمل آن است .
شرور اختصاص به عالم ماده دارد
مطلب ديگر آن است كه موطن شرور جهان ماده است و در مجردات هيچ شرّ و بدى راه ندارد . توضيح اين كه : شرّ همان عدم ذات و يا عدم يكى از كمالات ذات است . از اين رو لاجرم بايد ذاتى كه عدم بدان مىرسد ، قابليت پذيرش آن عدم را