است . . . از طرف ديگر شكى نيست كه آنچه حقيقى و واقعى است وجود فى نفسه هر چيز است . وجودات بالاضافه امورى نسبى و اعتباريند ، و چون نسبى و اعتباريند ، واقعى نيستند . يعنى واقعاً در نظام وجود قرار نگرفتهاند ، و هستى واقعى ندارند ، تا از اين جهت بحث شود كه چرا اين وجود ، يعنى وجود نسبى به آنها داده شده است ؛ به عبارت ديگر هر چيز دوبار موجود نشده و دو وجود به او داده نشده است : يكى وجود فى نفسه ، و يكى وجود بالاضافه .
. . . به هر حال اسناد امور اعتبارى به علت ، مجازى و بالعرض است . از اين جهت حكما گفتهاند : شرور ، بالذات مورد تعلق آفرينش قرار نمىگيرند ، و بالذات معلول و مجعول نيستند . مخلوق بودن و معلول بودن آنها بالعرض است . هم چنانكه قبلًا گفتيم درست مثل اين است كه مىگوييم خورشيد سبب ايجاد سايه است ، البته اگر خورشيد نباشد ، سايه هم نيست . ولى سبب شدن خورشيد از براى سايه با سبب شدن آن براى نور متفاوت است ، خورشيد نور را واقعاً و حقيقتاً افاضه مىكند ولى سايه را حقيقتاً ايجاد نمىكند ، سايه چيزى نيست كه ايجاد شود . سايه از محدوديت نور پيدا شده است بلكه عين محدوديت نور است . در مورد شرور اعم از شرور نوع اوّل و شرور نوع دوم نيز مطلب از همين قرار است ، شرور امورى اعتبارى و عدمى هستند . كورى در انسان كور ، يك واقعيت مستقلى نيست تا گفته شود كه آدم كور را يك مبدأ آفريده است و كورى او را يك مبدأ ديگر ، كورى نيستى است و هر شرى نيستى است . نيستى مبدئى و آفرينندهاى ندارد . « 1 »
سخن ارسطو دربارهء شرور
وعنْ أرسطو : أنّ الاقسامَ خمسةٌ : ما هُو خيرٌ محضٌ ، و ما خيْرُهُ كثيرٌ و شرُّهُ قليلٌ ، و ما
هامش
( 1 ) . عدل الهى ، ص 157 - 172 ، با تلخيص و تصرف اندك