گفتند كه خيرات و شرور دو مقولهء جدا از هم و متبايناند . يكى نور است و ديگرى ظلمت و اين هر دو را به يك فاعل و خالق نمىتوان استناد داد ، چرا كه هر علتى ، معلولى هم سنخ و مناسب با خود به وجود مىآورد و امكان ندارد خالقى كه خود خير محض است ، شرّ بيافريند .
استاد مطهرى در اين باره مىگويد :
اساس شبههء ثنويه و طرف داران آنها اين است كه چون هستىها در ذات خود دوگونهاند : هستىهاى خوب و هستىهاى بد ، ناچار بايد از دو گونه مبدأ صدور يافته باشند تا هر يك از بدىها و خوبىها به آفرينندهاى جداگانه تعلق داشته باشد در واقع ثنويه خواستهاند خدا را از بدى تبرئه كنند ، او را به شريك داشتن متهم كردهاند ، در نظر ثنويه ، كه جهان را به دو قسمت نيك و بد تقسيم كردهاند و وجود بدىها را زائد بلكه زيان بار مىدانند و قهراً آنها را نه از خدا بلكه قدرتى در مقابل خدا مىدانند ، خداوند هم چون آدم با حسن نيت ولى زبون و ناتوانى است كه از وضع موجود رنج مىبرد و به آن رضايت نمىدهد ، ولى در برابر رقيب شرير و بدخواهى قرار دارد كه بر خلاف ميل او فسادها و تباهىها ايجاد مىكند . « 1 »
پاسخ افلاطون به شبههء ثنويه
وعن أفلاطون فى دفعه : أن الشرَّ عدمٌ ، و العدمُ لا يحتاجُ إلى علّةٍ فيّاضةٍ ، بل علّتُهُ عدمُ الوجودِ . و قد بيّن الصغرى بأمثلةٍ جزئيّةٍ ، كالقتلِ الذى هو شرٌ مثلًا ، فانّ الشرَّ ليسَ هو قدرة القاتِلِ عليه ، فانّه كمالٌ له ، و لا حِدَّةُ السيفِ مثلًا و صلاحيتُهُ للقطعِ ، فانّه كمالٌ فيه ، و لا انفعالُ رقبةِ المقتولِ من الضربةِ ، فانّه من كمالِ البدنِ ، فلا يبقى للشرِّ إلّابطلانُ حياةِ المقتولِ بذلك ، و هو أمرٌ عدمىٌّ ؛ و على هذا القياسِ في سائرِ المواردِ .
هامش
( 1 ) . عدل الهى ، ص 157