حكما از اين سخن آن نيست كه آن چه به نام « شر » شناخته مىشود ، مانند كورى و كرى و فقر و ناتوانى و زلزله و آتش سوزى و مرگ و مير و امثال آن وجود ندارد . كسى نمىخواهد منكر وجود اين امور و يا منكر شرّ بودن آنها شود . بلكه مدعا آن است كه اينها همه از نوع عدميات و نيستىها و نقصانها است و از اين جهت شراند كه يا خود نابودى و نيستى و كمبود و خلأ هستند - مانند جهل ، ناتوانى ، كرى ، كورى ، فقر و مرگ - و يا منشأ نابودى و نيستى و كمبود و خلأ مىباشند ، مانند زلزله ، آتش سوزى ، درندگان و ميكروبها .
با بررسى مصاديق شرّ ، مىبينم چيزهايى كه شرّ محسوب مىشوند ، يا خود امرى عدمىاند و يا آنكه اتصاف آنها به شرّ از آن جهت است كه منشأ يك امر عدمى مىشوند ؛ مثلًا زلزله از آن جهت شرّ است كه موجب مرگ و مير و نقص عضو و از دست دادن سلامتى مىشود و بسيارىرا فلج مىكند و اموال را از بين مىبرد و مانند آن . در اين موارد ، در واقع آن امر وجودى ، شرّ بالعرض است و اتصافش بر شرّ بودن به واسطهء آن امر مدعى است كه به دنبال خود مىآورد و آن امر عدمى ، شرّ بالذات مىباشد . پس شرور بر دو دستهاند :
1 - شرّ بالذات ، كه همواره از نوع عدم و نيستى است .
2 - شرّ بالعرض ، كه يك امر وجودى است ، امّا از آن جهت كه منشأ نيستى و فقدان مىشود ، شرّ خوانده مىشود .
شرّ بودن دستهء نخست صفت حقيقى براى آنهاست و شرّ بودن دستهء دوم صفت نسبى و اضافى براى آنها مىباشد . يعنى وقتى گفته مىشود جهل ، شرّ است ، آن را به يك صفت حقيقى متصف كردهايم ، ولى وقتى گفته مىشود آتش يا زلزله و يا زهرمار ، شر است ، شرّ بودن براى اينها يك صفت نسبى و اضافى است ؛ يعنى صفتى است كه از مقايسهاى كه ميان آنها با امور ديگر انجام شده به دست آمده است و اگر اين مقايسه انجام نگيرد و شىء فى حدّ نفسه بررسى شود ، هرگز به اين صفت متصف نمىشود .
ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 58
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٥٨