از سوى ديگر در فلسفه ثابت شده است كه جعل و ايجاد همواره به وجود فى نفسه و صفات حقيقى شىء تعلق مىگيرد ، نه به وجود لغيره و صفات نسبى و اضافى .
از اين جا نتيجه گرفته مىشود كه : امور وجوديى كه متصف به شرّ مىشوند ، از آن جهت كه شرّاند مجعول و مخلوق نيستند ، بلكه جعل و ايجاد به وجود لنفسهء آنها تعلق مىگيرد كه همواره خير است و هرگز از اين جهت ، يك امر وجودى ، شرّ به شمار نمىرود .
توضيح بيشتر مطلب را از زبان استاد مطهرى مىشنويم :
يك تحليل ساده نشان مىدهد كه ماهيت شرور ، عدم است ، يعنى بدىها همه از نوع نيستى و عدمند . « 1 » . . .
اين تحليل اگر مورد قبول واقع شود قدم اوّل و مرحلهء اوّل است . اثرش اين است كه اين فكر را از مغز خارج مىكند كه شرور را كى آفريده است ؟ چرا بعضى وجودات خيرند و بعضى شرّ ؟ روشن مىكند كه آن چه شر است كه از نوع هستى نيست ، بلكه از نوع خلاء و نيستى است و زمينهء فكر ثنويت را كه مدعى است هستى دو شاخهاى و بلكه دو ريشهاى است از ميان مىبرد .
خوبىها و بدىها در جهان دو دستهء متمايز و جدا از يك ديگر نيستند ؛ آن طورى كه مثلًا جمادات از نباتات و نباتات از حيوانات جدا هستند و صفهاى خاصى را به وجود مىآورند . اين خطاست كه گمان كنيم بدىها يك ردهء معينى از اشيا هستند كه ماهيت آنها را بدى تشكيل داده و هيچ گونه خوبى در آنها نيست و خوبىها نيز به نوبهء خود دستهاى ديگرند جدا و متمايز از بدىها . خوبى و بدى آميخته به همند ،
هامش
( 1 ) . در اين جا بايد يادآور شويم اگر چه خير مساوى و مساوق با وجود است ، امّا شرّ مساوى با عدم نيست ، بلكه اخص از آن است ، يعنى هر شرى عدمى است امّا هر عدمى شر نيست ، بلكه شرّ ، عدم خاص است و آن عدم ملكه از موضوع قابل و مستعد است . پس تقابل خير و شر ، تقابل ايجاب و سلب نيست ، بلكه تقابل ملكه و عدم ملكه است