محدود نمىشود ، وجودى است كه هيچ امر عدمى در او راه ندارد و حقى است كه مشوب به هيچ باطلى نمىگردد ؛ زندهاى است كه مرگ ندارد ؛ دانايى است كه جهل در ساحتش راه ندارد ؛ قادرى است كه هيچ عجزى بر او چيره نمىشود ؛ مالكى است كه كسى از او چيزى را مالك نيست ؛ عزيزى است كه ذلت برايش نيست و سلطانى است كه كسى را بر او سلطه نيست .
كوتاه سخن اين كه يكى از آموزههاى عالى قرآن همين است كه براى پروردگار از هر كمال ، خالص آن را قائل است و ساحت مقدسش را از هر نقصى مبرا مىدارد .
. . . بنابراين ، هر موجودى كه در آن ، كمالى باشد و بخواهيم فرضاً او را ثانى خدا و انباز او بدانيم برگشت خود او و كمالش به سوى خداوند است ، با اين تفاوت كه همان كمال ، مادامى كه در موجود فرضى وجود دارد مشوب و آميخته با هزاران نقص است ، امّا همين كمال ، خالصش نزد خداست . خداى تعالى حقى است كه هر چيزى را مالك است و غير خدا باطلى است كه از خود چيزى ندارد . چنان كه قرآن كريم مىفرمايد :
« وَ لا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ لا يَمْلِكُونَ مَوْتاً وَ لا حَياةً وَ لا نُشُوراً »
« 1 » ؛ مالك هيچ زيان و سود و مرگ و زندگى و دوباره زنده شدن خود نيستند . همين معنا است كه وحدت عددى را از خداى تعالى نفى مىكند ، زيرا اگر وحدتش عددى بود ، وجودش محدود و ذاتش از احاطهء به ساير موجودات بر كنار بود و آن گاه صحيح بود كه عقل ثانى و انبازى برايش فرض كند - چه در خارج باشد و چه نباشد - و نيز از ناحيهء ذاتش مانعى نبود از اين كه عقل او را متصف به كثرت كند و اگر مانعى مىداشت از ناحيهء خارج و در مرحلهء وقوع بود ، مانند همهء چيزهايى كه ممكن است باشد ، ليكن فعلًا نيست ، حال آن كه خداى متعال اين گونه نيست و فرض ثانى و انباز براى او فرضى ناممكن است نه اين كه ممكن باشد و ليكن فعلًا
هامش
( 1 ) . فرقان ( 25 ) آيه 3