ايشان در دو كتاب بدايه و نهايه هماهنگى بيشترى دارد تا آن چه استاد مصباح - حفظه اللَّه تعالى - در تعليقه على نهايةالحكمة ( شماره 468 ) در بيان اين قسمت آوردهاند ، اگر چه مطلب ايشان فى نفسه صحيح بوده و اشكالى بر تمسك به قاعدهء امكان اشرف براى اثبات مدعاى مورد نظر وارد مىباشد ، امّا سخن در استفادهء آن كلام مؤلف است . ايشان اشكال را به اين صورت تقرير مىكنند :
حاصل اشكال مؤلف آن است كه در موضوع قاعدهء امكان اشرف يا شرط مىشود كه ممكن اشرف و اخس ، دو فرد از يك ماهيت باشند ، يا چنين شرطى نمىشود . در صورت نخست ، صحت قاعده را نمىپذيريم ، چه برهانى كه براى اثبات آن اقامه شده نمىتواند اين شرط را اثبات كند ، زيرا نتيجهاى كه از آن برهان به دست مىآيد آن است كه : « بايد در مرتبهء مقدم بر موجود اخس ، ممكن اشرف وجود داشته باشد . » امّا اين كه موجود اشرف بايد فردى از ماهيت موجود پستتر باشد ، از آن به دست نمىآيد . و در صورت دوم ، وجود ارباب انواع را نمىتوان با تمسك به آن قاعده اثبات كرد ، بلكه تنها چيزى كه اين قاعده اثبات مىكند آن است كه موجودى شريفتر كه همهء كمالات موجود اخس را به نحو كاملتر واجد است ، تحقق دارد ، اگر چه در ماهيت آن موجود اخس مندرج نباشد . و لذا اين موجود مىتواند همان عقل فعال باشد . « 1 »
هامش
( 1 ) . پس از نگارش اين قسمت به تعليقهء علامه طباطبائى بر اسفار ، ( ج 2 ، ص 57 برخوردم كه در آن آمده است : « فيه ان القاعدة [ اى قاعدة امكان الاشرف ] على ما ينتجه ما اقيم عليه من البرهان لا تقتضى ازيد من لزوم تحقق المرتبة الشريفة من الوجود على فرض تحقق المرتبة الخسيسة منه ، و اما كون كلتا المرتبتين داخلتين تحت ماهية واحدة نوعية فلا ؟ فالوجودات النوعية المادية تستدعى او تكشف عن وجودات مجردة سابقة عليها مسانخة لها فى الكمال ، و اما كون كل وجود مجرد منها مثلًا لمسامحه المادى ، داخلًا تحت ماهيته النوعية فلا ؟ ولقد احس المصنف [ اى صدرالمتألهين ] بهذا الاشكال اذ ذكر بعد ايراد الوجوه الثلاثة انها لاتكفى لبيان كون المثال العقلى من نوع اصنافه مشاركاً معها فى الماهية النوعية و مجرد تحقق كمال موجود ما هوى فى موجود آخر لا يوجب اندراج ذلك الموجود الاخر تحت الماهية النوعية للاول » . و چنان كه ملاحظه مىشود تقرير استاد مصباح با اين بيان كاملًا هماهنگ و گويا متخذ از آن مىباشد . امّا در هر حال كلام علامه در بدايه و نهايه به گونهاى ديگر است