با توجه به نكتههاى ياد شده حاصل نقد مؤلف بر دليل سوم چنين است : قاعدهء امكان اشرف يا مشروط به آن است كه ممكن اخس [ / پست تر ] و اشرف ، هر دو ، تحت يك ماهيت مندرج باشند - و اين در صورتى است كه موضوع قاعده عبارت باشد از : « دو فرد از يك ماهيت كه يكى شريفتر و ديگرى پستتر » است و يا آن كه مشروط به اين امر نيست و موضوعش مطلق « ممكن اشرف و ممكن اخس » است ، خواه هر دو ، فرد يك ماهيت باشند ، يا هر كدام فرد يك ماهيت خاص باشند .
در صورت نخست ، نمىتوان به قاعدهء ياد شده در محل بحث تمسك كرد ، زيرا نهايت چيزى كه در اينجا مىتوان گفت آن است كه « نوع » بر شىء مجرد مورد نظر صدق مىكند ، امّا صرف صدق نوع بر آن ، اقتضا نمىكند كه آن مجرد ، فردى براى آن نوع باشد . به طور كلى ، صدق يك كمال وجودى بر يك مصداق و فرد و حملش بر آن دليل بر آن نمىشود كه ماهيت آن فرد و مصداق ، با ماهيت افراد و مصاديق ديگر آن مفهوم يكى باشد .
فى المثل مفهوم علم ، بر علم حضورىِ نفس به خودش صدق مىكند و بر علم حضورى مجرد عقلى به خودش نيز صدق مىكند و بر علم بارى تعالى به ذات خودش نيز صدق مىكند . از سوى ديگر مصاديق فراوانى از اين مفهوم را مىشناسيم كه كيف نفسانىاند ؛ يعنى علمهاى حصولى كه عارض بر نفس مىشوند .
آيا مجرد اينكه مفهوم علم بر علم حضورى در موارد ياد شده صدق مىكند ، دليل بر آن مىشود كه اين مصاديق علم نيز كيف نفسانى مىباشند ؟ مسلماً چنين استنتاجى باطل است . علم نفس به خودش ، عين نفس است و در واقع جوهر نفسانى است و علم مجرد عقلى به خودش ، جوهر عقلانى است ، چه آن كه علم بارى تعالى به خودش ، هيچ ماهيتى ندارند و عين ذات نامحدود خداوند است .
مثال ديگر : هر علتى همهء كمالات معلول خود را دارد و از اين رو معلول را مىتوان بر آن حمل كرد ( كه البته اين حمل ، حمل رقيقه بر حقيقت است ) و اين امر به
ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 228
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٢٨