نيستى است . پس اينها همه از عدم ناشى مىشود . حقيقت وجود نقطهء مقابل عدم است و آن چه از شئون عدم است از حقيقت وجود بيرون است ؛ يعنى از حقيقت وجود منتفى است و از آن سلب مىشود .
ه - راه يافتن عدم و شئون آن ، از نقص و ضعف و محدوديت و غيره ، همه ناشى از معلوليت است ؛ يعنى اگر وجودى معلول شد و در مرتبهء متأخر از علت خويش قرار گرفت طبعاً داراى مرتبهاى از نقص ، ضعف و محدوديت است ، زيرا معلول عين ربط و تعلق و اضافه به علت است و نمىتواند در مرتبهء علت باشد ، معلوليت و مفاض بودن ، عين تأخر از علت و نقص ، ضعف و محدوديت است .
اكنون مىگوييم : حقيقت هستى موجود است ؛ اين معنا كه عين موجوديت است و عدم بر آن محال است . از طرفى حقيقت هستى در ذات خود ، يعنى در موجوديت و در واقعيت داشتن خود مشروط به هيچ شرطى و مقيد به هيچ قيدى نيست ؛ هستى چون هستى است موجود است نه به ملاك و مناط ديگر و نه به فرض وجود شىء ديگر ؛ يعنى هستى در ذات خود مشروط به شرطى نيست و از طرف ديگر ، كمال ، عظمت ، شدت ، استغنا ، جلال ، بزرگى ، فعليت و لاحدّى ، كه نقطهء مقابل نقص ، كوچكى ، امكان ، محدوديت و نياز مىباشند ، از وجود و هستى برمى خيزند ، يعنى جز وجود ، حقيقتى ندارند . پس هستى در ذات خود مساوى است با نامشروط بودن به چيز ديگر يعنى با وجوب ذاتى ازلى و هم مساوى است با كمال ، عظمت ، شدت و فعليت .
نتيجه آن كه حقيقت هستى در ذات خود - قطع نظر از هر تعينى كه از خارج به آن ملحق گردد - مساوى است با ذات لايزال حق . پس اصالت وجود ، عقل ما را مستقيماً به ذات حق رهبرى مىكند نه چيز ديگر . غير حق را ، كه البته جز افعال ، آثار ، ظهورات و تجليات او نخواهد بود ، با دليل ديگر بايد پيدا كنيم .
از طرف ديگر وقتى باديدهء حسى و علمى به جهان مىنگريم ، آن را گذران و
ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 23
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٣