تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
متوجه مىشوند كه آن‌چه در اين‌جا مىديدند جز سايه و ظل حقيقت چيزى نبوده است . افلاطون براى تبيين نظريهء خود مثالى ذكر كرده و مىگويد : اگر افرادى را از آغاز عمر در يك غارى حبس كرده باشند ؛ به گونه‌اى كه پشت اينها به دهانهء غار و رويشان به درون غار باشد و در بيرون غار هم آتشى باشد كه درون غار را روشن كرده باشد ، افراد درون غار هميشه پشتشان به بيرون غار است و اساساً خبر ندارند كه بيرونى هم هست ، براى آنها جهان منحصر است به همان داخل غار ، چون همان‌جا بزرگ شده‌اند و همان‌جا به دنيا آمده‌اند . حال اگر از بيرون غار افرادى بيايند و عبور كنند ، افراد درون غار سايه‌هايى را مقابل خود در حركت مىبينند . اگر انسانى عبور كند ، اينها سايهء انسان را مىبينند ؛ اگر گوسفندى عبور كند ، سايهء گوسفند را مىبينند و به همين ترتيب . در نظر اين افراد سايه‌ها ، سايه نيستند ، بلكه همان حقيقت‌اند ؛ به ديگر سخن حقيقتى را وراى آن سايه‌ها نمىبينند . امّا اگر پس از مدتى آنها آزاد شوند و از غار بيرون روند ، آن‌گاه متوجه خواهند شد كه آن‌چه مىديدند ، نه خود حقيقت ، بلكه شبح حقيقت بوده است . براى تبيين مقصود افلاطون امروزه مثال ديگرى ذكر مىشود و آن اين‌كه : فرض كنيد افرادى را از كودكى در جايى بزرگ كنند كه اصلًا عالم بيرون را نبينند ، بلكه در برابرشان همواره يك سلسله فيلم را نمايش دهند . افرادى را تصور كنيد كه هيچ‌گاه جز فيلم ، چيزى نديده‌اند ؛ فيلم كوه و دشت و بيابان و خيابان و گرگ و گوسفند را ديده‌اند ، امّا خود آنها را نديده‌اند . در نظر اين افراد ، حقيقت همين چيزى است كه آنها مىبينند امّا وقتى با خود اشيا و موجودات مواجه شوند ، در مىيابند كه آن چه مىديدند سرابى بيش نبوده است ، پندارى بود كه لباس حقيقت بر تن كرده است . عالم محسوس در نظر افلاطون همان سايه‌ها و فيلم‌هاست و عالم مثل همان حقايق اشيا است و انسان‌هاى غافل از عالم تجرد ، همان افراد محبوس در غارند و همان كسانى هستند كه جز فيلم نديده‌اند . اينها سايه را حقيقت مىپندارند و سراب را آب .