علم مورد بحث قرار مىگيرد ، موضوعاتى كه مطابق حدهاى كلىِ حمل ( اسناد ) هستند ؛ مثل عينى يا كليات قائم به خودند كه در يك عالم متعالى ، يعنى جدا از اشياى محسوس موجودند . و مراد از « جدااز » عملًا جدايى مكانى است . اشياى محسوس روگرفتهاى واقعيات كلى [ / مُثُل ] يا بهرهمند از واقعيات كلىاند ، امّا واقعيات كلى در مقرّ نامتغير آسمانى خود جاى دارند و حال آن كه اشياى محسوس دستخوش دگرگونىاند و در واقع هميشه در حال شدن بوده و هرگز به نحو درست نمىتوان گفت مىباشند . مُثُل در مقرّ آسمانى از يكديگر جدا و از ذهن هر متفكرى نيز جدا وجود دارند . « 1 »
كاپلستن پس از نقل اين مطلب ، آن را مورد انتقاد قرار مىدهد ؛ اشكال اساسى او به اين بيان آن است كه در نظر افلاطون رابطه ميان مثل با موجودات مادى بسى عميقتر و دقيقتر از چيزى است كه در اين بيان آمده است . كاپلستن مىگويد :
اين حقيقتى انكار نكردنى است كه نحوهء بيان افلاطون دربارهء مثل غالباً مىرساند كه مثل « جدا از » اشياى محسوس وجود دارند و من معتقدم كه افلاطون واقعاً اين نظريه را حفظ كرده است ، ليكن دو ملاحظهء احتياطى بايد به عمل آيد :
الف - اگر مُثُل « جدا از » اشياى محسوس وجود دارند ، اين « جدا از » فقط به اين معناست كه مُثُل واقعيتى مستقل از اشياى محسوس دارند . سخن بر سر اين نيست كه مُثُل در مكانى هستند . و اگر به طور دقيق سخن گوييم ، آنها به همان اندازه كه « در » اشياى محسوساند ، « خارج از » اشياى محسوس نيز هستند . زيرا بنا به فرض مُثُل ذوات غير جسمانىاند و ذوات غير جسمانى نمىتوانند در مكان باشند . . . « 2 »
به عقيدهء افلاطون مردمى كه در اين عالم هستند تا وقتى به حقايق اين عالم توجه ندارند ، همين اشيا را حقيقت مىپندارند ، امّا آن گاه كه به حقايق آن عالم توجه كنند ،
هامش
( 1 ) . كاپلستن ، تاريخ فلسفه ، ج 1 ، قسمت اوّل ، ص 233
( 2 ) . همان ، ص 235