تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
استعمال آن رايج است . مترجمان عرب زبان هنگام ترجمهء كتاب‌هاى يونانى به عربى ، ايده را به مثال ترجمه كردند كه جمع آن مُثُل است . افلاطون معتقد بود آن چه ما در اين عالم محسوس مشاهده مىكنيم مظهر و سايه‌هايى از يك سلسله حقايق است كه آن حقايق در عالم ماده و طبيعت وجود ندارند ، بلكه در عالمى مجرد از زمان و مكان مىباشند ، حقايقى جاويد ، فناناپذير و بدون تغيير و تحوّل . معناى اين سخن آن است كه رابطهء آن چه در دنياى مادى است با آن چه در آن عالم است ، صرفاً رابطهء علت و معلولى نيست ، بلكه آن موجودات مجرد ، حقيقت موجودات مادى را تشكيل مىدهند . در واقع نوعى اتحاد و وحدت ميان آن حقايق و اين موجودات برقرار است : آنها حقيقت اينها و اينها رقيقهء آنها به شمار مىروند ؛ مانند آن كه يك شىء دو وجه داشته باشد ، اگر از يك جنبه نگاه كنيم يك چيز است و اگر از جنبهء ديگر نگاه كنيم چيز ديگرى است . افلاطون در بيان نظريهء خود مثال معرفى دارد . اگر شخصى و سايه‌اى باشد و ما از خود شخص غافل باشيم و تنها به سايه‌اش نظر كنيم ، خيال مىكنيم كه آن سايه خودش فى حد ذاته چيزى است . امّا وقتى به خود شخص توجه مىكنيم معلوم مىشود آن چه مىديديم خيال مىكرديم در برابر ما حركت مىكند ، راه مىرود ، شكل دارد ، اندام دارد ، هيچ چيز نيست ، بلكه فقط نمايانگر است . در نظريهء افلاطون ، مسئلهء عمده همين رابطهء عميق ميان اشياى اين جهانى و حقايق آن جهانى است . او اين رابطه را آن‌قدر دقيق مىدانست كه دوئيت و جدايى ميان اشياى محسوس و حقايق مجرد را تاب نمىآورده است . كاپلستن در اثر معروف و ماندنى خود به نام تاريخ فلسفه ابتدا آن چه را او تفسير معروف و شايع از نظريهء افلاطون نام مىنهد ، ذكر مىكند و سپس آن را نقد مىكند : بارى ، آن چه مىتوان معرفى معمولىِ نظريهء مثل افلاطونى ناميد كمابيش به شرح ذيل است . در نظر افلاطون موضوعاتى كه در مفاهيم كلى درك مىكنيم ، موضوعاتى كه در