مستقيم از ذات احديت صادر نمىشوند و خداوند مستقيماً اين كثرات را به وجود نمىآورد . تنها يك موجود است كه بدون واسطه از آن ذات مقدس صادر مىشود ، آن گاه آن موجود خودش واسطه در خلقت چند موجود ديگر مىگردد و آنها نيز به نوبهء خود موجودات ديگرى را مىآفرينند و بدين نحو كثرت پديد مىآيد .
در اين جا اشكال معروفى است كه از سوى متكلمان بر فلاسفه وارد شده است و آن اين كه لازمهء سخن ياد شده محدود دانستن قدرت واجب تعالى است ، چرا كه به عقيدهء فلاسفه ، بنابر قاعدهء الواحد ، خداوند نمىتواند هر موجودى را مستقيماً بيافريند ، قدرت او تنها به خلقت يك موجود تعلق مىگيرد و لاغير .
حكما در پاسخ به اين اشكال مىگويند : بايد ديد قدرت مطلق معنايش چيست ؟
آيا وقتى مىگوييم خداوند بر هر چيز قادر و تواناست :
« إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ » *
مقصود آن است كه خداى متعال حتى امورى را كه محال و ممتنعاند مىتواند بيافريند ؟ يا آن كه مقصود آن است كه هر چيز كه امكان وجود و تحقق دارد ، خداوند مىتواند آن را به همان گونه كه امكان وجود دارد بيافريند ؟ مسلماً شق دوم صحيح است . در واقع تحقق نيافتن امور محال و ممتنع ، نه به خاطر عجز و ناتوانى خداوند از ايجاد آنهاست ، بلكه به خاطر آن است كه اين امور قابليت تحقق ندارند . سخن از تعلق و عدم تعلق قدرت الهى به ايجاد يك شىء ، وقتى مطرح مىشود كه آن شىء فى حدّ ذاته امكان تحقق داشته باشد .
آيا خداوند مىتواند موجودى را بيافريند كه در عين حال كه مربع است ، دايره هم باشد ؟ آيا خداوند مىتواند عددى را بيافريند كه در عين حال كه زوج است فرد هم باشد ؟ آيا مىتواند موجودى را بيافرند كه خودش خودش نباشد ؟ مثلًا سنگى را بيافريند كه سنگ نباشد ؟ در تمام اين موارد پاسخ منفى است ، امّا اين پاسخ منفى به هيچ روى مستلزم محدود دانستن قدرت خداوند نيست . صورت صحيح قضيه آن است كه به جاى اين كه گفته شود : خداوند نمىتواند چنين امورى را ايجاد كند ،