تعالى در مقام ذات ، تنها به خودش علم تفصيلى دارد و فاقد هر گونه علم تفصيلى به اشيا مىباشد . چنان كه صريحاً در كلمات شيخ الرئيس آمده است ، علم تفصيلى واجب تعالى به اشيا متأخر از ذات واجب است . و اين همان اشكال عمده اى است كه بر عموم نظرات ياد شده وارد مىشود .
2 - علم واجب تعالى به ماسوى را علم حصولى مىداند ، در حالى كه علم حصولى تنها در موجوداتى راه دارد كه به نحوى با ماده ارتباط دارند . « 1 » زيرا علم حصولى مطلقاً ريشه در احساس دارد ؛ يعنى صورت علمى حاصل نمىشود مگر آن كه به حس منتهى شود . لذا اگر انسان حسى را از دست بدهد . علوم به دست آمده از آن حس را نيز فاقد خواهد بود : « من فقد حساً فقد علماً » . صورت هايى هم كه متخيله ترسيم مىكند تفصيل و تركيب همان صورت هاى حسى است كه از طريق حواس به مخزن خيال سپرده مىشوند ، آن گاه متخيله روى آنها دخل و تصرف انجام مىدهد و صورت هاى به ظاهر ابتكارى ارائه مىدهد . اگر نفس ، آن مواد اوّليه را به وسيلهء حواس به دست نياورده باشد هرگز قادر به ابتكار يك صورت علمى نيست .
حاصل آن كه علم حصولى از راه حواس ، تخيل و توهم پيدا مىشود و در واجب تعالى ، بلكه در هيچ مجرد تامى ، هيچ يك از اين كانالها راه ندارد . او عقل محض و مجرد صرف است و ارتباطى با ماده ندارد . در مجرد محض جايى براى مقايسهء صورت ذهنى با خارج نيست ، تا گفته شود كه آن چه در ذهن است با معلوم خارجى از نظر ترتب آثار متفاوت است ، پس اين امر ذهنى وجود ذهنىِ آن امر خارجى است و صورتِ آن محسوب مىشود . « 2 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : فصل دهم از بخش يازدهم : « ان العقول المجردة عن المادة لاعلم حصولياً عندها ، لانقطاعها عن المادة ذاتاً وفعلًا »
( 2 ) . اين اشكال را مؤلف قدس سره علاوه بر بدايه و نهايه ، در تعليقات بر اسفار ، به عنوان اشكال چهارم ، و افزون بر اشكالات صدرالمتألهين بر نظريهء مشائيان بيان كرده است . ( اسفار ، ج 6 ، ص 232 )