پذيرفتهاند ، گر چه از جهت كلى بودن علم آن را تخطئه و مورد طعن قرار دادهاند . ولى حرفشان همان حرف است ، زيرا ايشان نيز معتقدند علم الهى پيش از ايجاد اشيا به صورت علم حصولى بوده و پس از وجود اشيا بر همان حال باقى مىماند .
اشكال پيشين اين جا هم مطرح مىشود ، علاوه بر دو اشكال ديگر : يكى اين كه طبق اين نظر موجودى كه هم از جهت ذات و هم از جهت فعل مجرد است ، داراى علم حصولى مىباشد ، حال آن كه در مباحث علم و معلوم « 1 » آورديم : علم حصولى در مجرد تام راه ندارد . و ديگر آن كه ، بيان مذكور وجود ذهنى را بدون يك وجود خارجى كه با آن سنجيده شود اثبات مىكند و لازمهاش آن است كه اين وجود ذهنى وجود عينى ديگرى براى موجود خارجى باشد ، پيش از وجود عينى خاص آن و جدا از ذات الهى . و اين سخن در واقع به قول چهارم برمىگردد .
شرح و تفسير
نظريهء دهم از آنِ حكماى مشا است . نظريهء ايشان در باب علم واجب تعالى به ماسوى را در قالب اصول زير مىتوان تنظيم كرد :
1 - علم تفصيلى واجب تعالى به ماسوى ، زايد بر ذات واجب است ، نه عين ذات .
2 - علم تفصيلى واجب تعالى به ماسوى ، از نوع علم حصولى است نه حضورى .
3 - اين علم قبل از وجود خارجى اشيا تحقق دارد و علم ما قبل الكثرة است .
4 - اين علم به واسطهء حضور ماهيات اشيا ، بر طبق همان نظام موجود در خارج ، نزد واجب تعالى است .
5 - ماهيات و صورتهاى علمى اشيا ، نه جزء ذات واجباند و نه عين آن و نه متحد با آن ، بلكه با ثبوت ذهنى قيام به واجب دارند .
هامش
( 1 ) . فصل دهم از بخش يازدهم