1 - به نحو اتحاد علم با معلوم ، كه شرح آن در مباحث علم گذشت .
2 - به نحو عروض و آن در صورتى است كه عالم در ذات خود يك شىء باشد و معلوم ، شىء ديگرى كه بر عالم عارض گشته است . حكماى مشا علم واجب تعالى را به همين نحو تصوير مىكنند .
3 - به نحو عينيت و آن در صورتى است كه عالم در ذات خود عين علم باشد . بنابر نظر مؤلف ، علم واجب تعالى به ذات خود و نيز علم قبل از ايجاد واجب به موجودات ، به همين شكل است .
4 - به نحو غيريت مطلق و آن در جايى است كه علم ، زايد بر ذات عالم باشد و در عين حال عارض بر آن و يا متحد با آن نباشد . كسانى چون افلاطون ، شيخ اشراق و ملطى كه علم واجب را عين ذات او و يا عارض بر ذات او ندانسته و نيز معلول را عين ربط به علت نمىدانند ، در باب علم ، قائل به مغايرت كامل ميان عالم و معلوم مىباشند .
5 - به نحو جزئيت و آن در صورتى است كه علم ، جزيى از ذات عالم باشد ، امّا كسى در باب علم واجب تعالى چنينى سخنى نگفته است .
از بيان بالا دانسته مىشود كه قول فرفوريوس ، علاوه بر اشكالى كه مؤلف به آن اشاره كرده است اشكال ديگرى نيز دارد و آن اين كه او چگونگى علم واجب تعالى را منحصر در اتحاد عالم با معلوم دانسته است ، در حالى كه اين سخن تنها در مورد علم فعلى واجب صادق است ، نه علم ذاتى واجب به ذات خود و به مخلوقاتش . چه ، اين علم به نحو عينيت است .
رأى نهم
التاسعُ : ما نُسبَ إلى أكثرِ المتأخرينَ : أنّ علمَهُ بذاتِهِ علمٌ إجمالىٌّ بالأشياءِ ، فهو تعالى يعلمُ الأشياءَ كلَّها إجمالًا بعلمِهِ بذاتِهِ ، و أمّا علمُهُ بالأشياءِ تفصيلًا فبعدَ وجودِها ، لأنّ