بارها گفتهايم كه وجود اجسام و ابعاد و مقادير ، بالذات قابل ادراك نيست و وجود جمعى ادراكى حضورى اجسام ، كه قابل ادراك و تعلق علم به اوست ، يا صورت و مثال حسى است كه درجهء نازلهايى از تجريد در حس متمثل مىگردد و يا صورت و مثال كلى عقلى است كه با تجريد كامل در قوه عاقله مرتسم مىشود . بنابراين ، چگونه وجود اجسام مادى و ابعاد و مقادير جسمانى بدون وجود صورت ادراكى و مثال حسى يا بدون وجود صورت عقلى ، مورد علم واجب و متعلق علم او خواهد بود ؟ « 1 »
اين اشكال - چنان كه پيش از اين يادآور شديم - تام نيست و با پارهاى ديگر از كلمات صدرالمتألهين ناسازگار است . استاد جوادى آملى نيز اين اشكال را ناتمام دانسته و در نقد آن مىگويد :
اشكال پنجم [ همان اشكالى كه بيانش گذشت ] از جهاتى مخدوش است ، زيرا اوّلًا :
در بسيارى از موارد اسفار « 2 » حقيقت علم همانند حقيقت هستى ، سارى در همهء موجودها بوده و هر موجودى به اندازهء درجهء وجودى خويش علم و آگاهى دارد ؛ يعنى دو مطلب كنار هم بيان شد : يكى آن كه علم از سنخ وجود است ، نه از مقوله ماهيت و ديگرى آن كه علم مساوق با وجود بوده و مانند آن ، حقيقت تشكيكى است ؛ به طورى كه هر جا وجود يافت شود ، علم هم مطابق با همان درجه وجودى يافت مىگردد و چيزى كه بتواند عالم شود ، حتماً معلوم هم خواهد شد . ثانياً : در بحث سمع و بصر واجب ، آن چه مورد پذيرش خود مصنف رحمه الله است « 3 » همانا اين است كه موجودهاى مادى و جسمانى به علم شهودى و حضورى معلوم و مشهود واجباند . « 4 »
هامش
( 1 ) . همان ، ج 6 ، ص 259 و 260
( 2 ) . همان ، ج 6 ، ص 117 و 340 و ج 8 ، ص 164
( 3 ) . همان ، ج 6 ، ص 422
( 4 ) . شرح حكمت متعاليه ، بخش چهارم از جلد ششم ، ص 148 و 149