ايجاب مىكند . در مرتبهء پنجم ، ماهيتْ وجود بالغير پيدا مىكند . در مرتبهء ششم ، علت آن را ايجاد مىكند و سرانجام در مرتبهء هفتم آن ماهيت موجود مىگردد . فلاسفه در مقام بيان اين مراتبِ تحليلى گفتهاند : « الماهية تقررت ، فأمكنت ، فاحتاجت ، فاوجبت ، فوجبت ، فاوجدت ، فوجدت » .
چنانكه ملاحظه مىشود ، وجود شىء ممكن در تحليل عقل در مرتبهء هفتم واقع مىشود و شش مرتبه از مرتبهء ذات و ماهيت آن تأخر دارد . پس وجودى كه شىء ممكن از علت خود دريافت مىكند ، در مراتب سابق بر آن و ازجمله در مرتبهء ذات و ماهيت تحقق ندارد . پس وجود ممكن مسبوق است به عدم آن وجود در مرتبهء ذات و ماهيت و اين همان حدوث ذاتى ماهيت است ، كه بازگشتش به آن است كه ماهيت در مرتبهء ذات فاقد وجود مىباشد .
همانگونه كه مؤلف قدس سره بيان كردهاند ، قول به حدوث ذاتى ممكنات و اينكه وجود ممكن مسبوق به عدم آن در مرتبهء ذات شىء است ، با اين مطلب كه : « ماهيت در مرتبهء ذات همچنانكه اقتضاى وجود ندارد ، اقتضاى عدم هم ندارد » هيچگونه منافات و ناسازگارى ندارد . زيرا ما نمىخواهيم بگوييم وجود ممكن مسبوق به عدمى است كه ذات ممكن مقتضى آن است ، بلكه مىخواهيم بگوييم وجود ممكن در مرتبهء ذات ممكن تقرر ندارد .
تعريفهاى ديگر حدوث ذاتى
قدم ذاتى در برابر حدوث ذاتى است . بنابراين ، قديم ذاتى چيزى است كه وجودش مسبوق به عدم در مرتبهء ذات نيست . يك شىء تنها در صورتى مىتواند قديم ذاتى باشد كه ماهيت نداشته باشد و ذاتش عين حقيقت وجود باشد . اين موجود همان واجب تعالى است . زيرا هر موجود ماهيت دارى ، وجودش را از غير دريافت مىكند و خودش ذاتاً معدوم مىباشد ، لذا وجودش مسبوق به عدم در مرتبهء ذات بوده