لنفسِها ؛ و أمّا أعراضُها ، التي وجودُها لغيرِها ، فلا ، بل العاقلُ لَها موضوعاتُها .
ترجمه
اگر اعتراض شود كه : به مقتضاى اين كلام بايد نفس انسانى به خاطر تجردش ، هر معقولى را بداند و اين بر خلاف بداهت است .
در جواب گوييم : همينطور است ، اما نفس از جهت ذات ، مجرد است نه از جهت فعل و چون از جهت ذات ، مجرد است ، بالفعل خود را درك مىكند ، ولى وابستگى او از جهت فعل ، موجب مىگردد به تناسب استعدادهاى گوناگون ، به مرور از قوه بيرون آيد و به فعليت برسد و آنگاه كه مجرد كامل گشت و ديگر مشغول ادارهء امور بدن نبود ، همهء علوم به صورت عقل اجمالى براى او حاصل مىگردد و او بالفعل عقل مستفاد مىشود .
پوشيده نيست كه اين برهان در ذاتهاى مجرد جوهرى ، كه موجوديتشان براى خودشان است ، جارى مىشود ، اما اعراض آنها ، كه موجوديتشان براى ديگرى است ، مجراى اين برهان نخواهد بود ، بلكه آنها را همان موضوعاتشان تعقل مىكنند .
شرح و تفسير
اشكالى كه در اينجا مطرح شده آن است كه : مقتضاى اين سخن كه : « هرچه براى مجرد امكان داشته باشد ، براى وى بالفعل حاصل است » آن است كه نفس انسانى چون مجرد است ، به خود و هر مجرد مفروضى بالفعل علم داشته باشد و اين بر خلاف ضرورت و وجدان است ، زيرا هر كس در خود مىيابد كه به همهء مجردات علم ندارد ، بلكه هر روز امور جديدى به تدريج براى وى معلوم مىگردد .
پاسخ اين گفته آن است كه : اين ملازم در صورتى برقرار است كه نفس از آغاز ، يك موجود مجرد تام باشد ؛ يعنى هم در مقام ذات و هم در مقام فعل مجرد باشد ، اما نفس تا وقتى به بدن تعلق دارد ، تجردش تنها در مقام ذات است ، نه در مقام فعل . يعنى
ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 371
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٣٧١