عقل مىباشد . بنابراين ، علم حصولى فقط يك اعتبار است كه عقل مضطر به آن مىباشد . بر اساس اين تفسير ، مقصود از منتهى شدن علوم حصولى به علوم حضورى آن است كه در حقيقت همهء علوم ، حضورى است و آنچه صورتهاى ذهنى ناميده مىشود ، موجودات مجردى است كه در عالم مثال و يا عالم عقل وجود دارد و نفس آنها را از دور مشاهده مىكند و بدين نحو به آنها آگاهى حضورى مىيابد .
پارهاى از شواهدى كه بر تأييد اين احتمال مىتوان اقامه كرد ، بدين قرار است :
1 - مؤلف قدس سره مىگويد :
فالمعلوم عند العلم الحصولي بأمرله نوع تعلق بالماده ، هو موجود مجرد هو مبدءٌ فاعليٌ لذلك الامر ، واجدٌ لما هو كماله ، يحضر بوجودها الخارجي للمدرِك ، وهو علم حضوريّ . « 1 »
يعنى هنگام تحقق علم حصولى به اشياى مادى ، معلوم در حقيقت موجودى مجرد است كه به وجود آورندهء آن شىء مادى بوده و در بردارندهء كمال آن مىباشد . اين موجود مجرد ، با وجود خارجى خود نزد مدرِك حاضر مىآيد و انسان آن را با علم حضورى درك مىكند .
2 - در همين قسمت از بدايةالحكمه مؤلف قدس سره به عنوان نتيجهء بحث خود مىگويد :
« فقد تبين بهذا البيان : ان العلومَ الحصوليةَ في الحقيقةِ علومٌ حضوريةٌ » . در اين عبارت ، ديگرْ سخن از منتهى شدن و بازگشت علوم حصولى به علوم حضورى نيست ، بلكه سخن از عينيت آن دو است .
3 - بنابر احتمال نخست ، تقسيم علم ، به علم حصولى و حضورى همچنان يك تقسيم صحيح و به جا خواهد بود ، در حالى كه مؤلف صريحاً مىگويد : اين تقسيم بنا بر نظر بدوى ( نظر مشهور ) بوده و با نظر عميق راست نمىآيد : « هذا ما يؤدي اليه النظر
هامش
( 1 ) . نهايةالحكمه ، مرحلهء يازدهم ، فصل اول