دست نمىآيد ؛ مانند علم به اشياى بيرون از وجود نفس خود . اما بنا بر نظر عميق ، همهء علوم حصولى از علوم حضورى به دست مىآيد .
د : بنا بر نظر بدوى ، گاهى مفهوم ، كه همان علم حصولى است ، از يك امر غايب از عقل انتزاع مىشود ، اما بنابرنظر عميق ، هميشه مفاهيم از امور حاضر نزد عقل به دست مىآيد .
برخى از شواهدى كه بر تأييد اين احتمال مىتوان ارائه داد ، بدين شرح است :
1 - مؤلف در پاورقى بر اسفار نظريهء خويش و نظريهء مشهور را در قالب سؤال ، به اين صورت بيان كرده است :
معلوم در علم حصولى ، يعنى آنچه علم حصولى كاشف و حاكى از آن است ، چيست ؟
در اينجا دو نظريه وجود دارد : نظريهء نخست كه از آنِ مشهور فلاسفه است ، مىگويد : معلوم همان مصداق مادى است ، كه نفس آن را از عوارض مادى تجريد مىكند . اين تجريد در مدركات جزيى ، كامل نيست ، اما در كليات به طور كامل صورت مىپذيرد . نظريهء ديگر آن است كه : معلوم ، يك موجود مثالى و يا عقلىِ تامالوجود است ، كه قائم به خود و مجرد از ماده مىباشد و نفس هنگامى كه از طريق حواس به نحوى با اشياى مادى اتصال و ارتباط مىيابد ، آمادگىِ مشاهدهء اين موجودات مثالى و يا عقلى در عالم خودشان براى او حاصل مىگردد . نفس در اين هنگام با آنها متحد مىگردد و آنگاه صورتى از آنها براى خود اخذ مىكند و اين يك علم حضورى است كه نفس به واسطهء آن ، عين معلوم موجود در خارج را مىيابد ، اما اتصال و ارتباطى كه نفس با مادهء خارجى دارد ، موجب مىگردد نفس اين علم را بر ماده تطبيق داده و گمان كند اين ، همان شىء مادى است كه فاقد آثار گشته است .
آنگاه از اين تطبيق علم حصولى بهدست مىآيد . « 1 »
هامش
( 1 ) . اسفار ، ج 1 ، پاورقى ص 286