در علم حضورى و بيانش آن است كه : در علم حضورى وجود علمىِ شىء و وجود عينى آن يكى است ، چرا كه در اين علم ، همان واقعيت خارجى شىء نزد عالم حضور مىيابد ، اما در علم حصولى ، وجود علمىِ شىء غير از وجود عينى و خارجى آن است و آنچه از شىء نزد عالم حاضر مىآيد ، همان مفهوم و ماهيت شىء است ، نه هويت خارجى آن . به ديگر سخن : آنچه نزد عالم حاضر مىآيد ، صورت ادراكيى است كه حاكى از شىء خارجى است و آن را نشان مىدهد . اين صورت ادراكى ، « معلوم بالذات » و آن شىء خارجى « معلوم بالعرض » خوانده مىشود .
مثلًا وقتى به اطراف خود مىنگريم و در و ديوار و ميز و صندلى را مشاهده مىكنيم ، صورتهاى ادراكيى از اين اشيا در صفحهء نفس ما ايجاد مىشوند . اين صورتها ، واقعيت و هويتشان ، هويت علمى است ؛ لذا ذاتاً معلوم ما هستند و معلوم بالذات به شمار مىروند . اما ويژگى اين صورتهاى ادراكى آن است كه « ديگرنما » بوده و كاشف از اشياى بيرون از خود مىباشند . آن اشياى بيرونى ، يعنى همان در و ديوار و ميز و صندلىِ خارجى را « معلوم بالعرض » مىنامند . كاشف بودن اين صورتها از آن اشيا به خاطر اتحاد و يگانگى ماهويى است كه ميان آنها برقرار مىباشد . اين رابطه باعث مىشود كه علم ما به آن صورتها ، علم به آن اشياى خارجى محسوب شود ، در حالى كه آنچه واقعاً معلوم ماست ، همان صورتها است و لاغير .
بازگشت علوم حصولى به علوم حضورى
ومنها : أنّه تقدَّمَ : أنّ كلَّ معقولٍ فهو مجرّدٌ ، كما أن كلَّ عاقلٍ فهو مجرّدٌ ؛ فليعلمْ أنّ هذه المفاهيمَ الظاهرةَ للقوّةِ العاقلةِ ، التي تكتسبُ بحصولِها لها الفعليّةَ ، حيثُ كانتْ مجرّدةً ، فهي أقوى وجوداً من النفسِ العاقلةِ التي تستكملُ بها و آثارُها مترتبةٌ عليها ، فهى في الحقيقةِ : موجوداتٌ مجرّدةٌ ، تظهرُ بوجوداتِها الخارجيّةِ للنفسِ العالمةِ ، فتتحدُ النفسُ بها إن كانتْ صورَ جواهرَ ، و بموضوعاتِها المتصفةِ بها إن كانتْ أعراضاً ؛ لكنّا ، لا تصالِنا من