ماوراى آن چيزى را نمىدانيم و نمىشناسيم .
در پاسخ به چنين كسانى بايد گفت : شما از چه راهى به وجود ديگر انسانها و ادراكات ايشان پى بردهايد ؟ اين راه ، هر چه باشد ، دربارهء اشياى ديگر نيز گشوده است .
همانگونه كه ما انسانهاى ديگر را مثلًا مىبينيم و صدايشان را مىشنويم ، ديگر حيوانات را نيز مشاهده مىكنيم و صدايشان را مىشنويم . هيچ امتيازى ميان اين دو ادراك نيست ، تا بتوان يكى را كاشف از واقع دانست و ديگرى را نه .
گروه پنجم ، با توجه به اشكال ياد شده ، سخن خود را تغيير داده و به جاى آنكه بگويند : « ماييم و ادراكاتمان » ، گفتند : « من هستم و ادراكاتم » . ايشان مىگويند : تنها چيزى كه مىدانم آن است كه : « من وجود دارم و نيز صورتهاى ذهنى و ادراكاتى نيز دارم » . اما اينكه آيا اين ادراكات حاكى از واقعيت خارجى است ، يا فقط يك سرى تصويرهاى پوچ و توخالى است ، نمىدانم . ممكن است تنها كسى كه وجود دارد ، من باشم كه در سراسر عمر خود با رشتهاى از مفاهيم و ادراكات سرگرم شدهام .
دليل عمدهاى كه اين گروه به آن تمسك مىجويند ، وجود خطا در ادراكات است .
مىگويند : گاهى انسان از راه حس به وجود چيزى يقين پيدا مىكند ، ولى بعداً متوجه مىشود كه خطا كرده است ؛ مثلًا حس بينايى ، جسم را از دور كوچك مىبيند و از خيلى نزديك آن را بزرگتر از آنچه هست ، نشان مىدهد . و يا آتشچرخان را در حال گردش به شكل دايره و قطرهء باران را كه از آسمان فرو مىآيد ، به شكل خط نشان مىدهد . در مورد ساير حواس نيز چنين خطاهايى وجود دارد .
از اينجا معلوم مىشود كه ادراك حسى ضمانت صحت ندارد و به دنبال آن چنين احتمالى پيش مىآيد كه از كجا ساير ادراكات نيز خطا نباشد و شايد روزى فرا رسد كه به خطا بودن آنها نيز پى ببريم . همچنين گاهى انسان از راه دليل عقلى اعتقاد يقينى به مطلبى پيدا مىكند ، اما پس از چندى مىفهمد كه آن دليل ، درست نبوده و يقينش مبدل به شك مىشود . پس معلوم مىشود كه ادراك عقلى نيز ضمانت صحت ندارد . به
ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 340
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٣٤٠