طرفين آن ، نقيض هماند بايد بپذيرد و به آن تصديق كند .
از اينجا دانسته مىشود همانگونه كه با انكار قضيهء : « يا ايجاب صادق است و يا سلب » ، هيچ علمى براى انسان حاصل نمىشود ، با قبول آن نيز انسان نمىتواند ادعاى شكاكيت مطلق كند و وجود هرگونه علمى را منكر گردد .
گروههاى مختلف شكاكان و شيوهء مواجهه با هر يك از آنها
گروه اول
ثم السوفسطيُّ ، المدّعي لانتفاءِ العلمِ والشاكِ في كلِ شيءٍ ، إن اعترفَ بأنّه يعلمُ : أنّه شاكٌ ، فقد اعترفَ بعلمٍ مّا ، و سلَّمَ قضيّةَ أُولى الأوائلِ ، فأمكنَ أن يلزمَ بعلومٍ كثيرةٍ تماثلُ علمَه بأنّه شاكٌ ، كعلمِه بأنّه يرى ، و يسمعُ ، و يلمسُ ، و يذوقُ ، و يشمُّ ، و أنّه ربما جاعَ فقصدَ ما يشبعُهُ ، او ظمأ فقصدَ ما يُرويه ؛ و إذا الزمَ بها الزمَ بما دونَها من العلومِ ، لأنّ العلمَ ينتهي إلى الحسِ كما تقدّم .
ترجمه
سوفسطى ، كه مدعى نبود علم است و در همه چيز ترديد مىكند ، اگر اعتراف كند كه به شك خويش آگاه است ، در اين صورت به تحقق يك علم اعتراف كرده و نخستين قضيهء اوّلى را نيز پذيرفته است ؛ و لذا مىتوان او را به علوم فراوانى ملتزم نمود ، علومى كه شبيه علم او به شك خودش مىباشند ؛ مانند علمش به اينكه مىبيند ، مىشنود ، لمس مىكند ، مىچشد ، مىبويد و نيز علمش به اينكه چه بساگرسنه مىشود و بهدنبال چيزى كه سيرش كند ، مىرود ؛ يا تشنه مىگردد و در پى چيزى كه سيرابش سازد روانه شود .
وقتى ملزم به پذيرش اين علوم شد ، ناگزير از پذيرش مراتب پايينتر علم خواهد بود ، زيرا همانگونه كه پيش از اين گفتيم ، « 1 » علوم به حس ختم مىگردند .
هامش
( 1 ) . در فصل دوم