فراهم مىسازد . اما خود صورت علمى ، كه حقيقت علم و ادراك را تشكيل مىدهد ، ثابت است و هرگز تغيرى در آن رخ نمىدهد .
ممكن است گفته شود : اگر علم هميشه ثابت است و هيچ تغيرى در آن رخ نمىدهد ، چگونه « علم به تغير » امكانپذير خواهد بود ، با آنكه علم بايد مطابق با معلوم باشد .
در پاسخ مىگوييم : لازم نيست علم در وجود و در هستىاش مطابق با معلوم باشد ، بلكه همين اندازه كفايت مىكند كه علم در ماهيتش مطابق با معلوم باشد . و صورت علمىِ تغير ، به حمل اولى تغير است ، اما به حمل شايع ثابت مىباشد ؛ همانگونه كه جوهر ذهنى به حمل اولى جوهر است ، اما به حمل شايْع كيف نفسانى . معترض پنداشته است « علم به تغير » ملازم با « تغير علم » بوده و مثل آن است كه كسى بگويد : « علم به جوهر » ملازم است با « جوهر بودن علم » و اين همان خَلط بين حمل اولى و حمل شايع است .
بيان مؤلف در تعليقهء بر اسفار
در متن كتاب تنها اعتراض نخست بيان شده است ، اما پاسخى كه براى آن ذكر شده ، پاسخ اعتراض دوم است . مؤلف گرامى قدس سره در تعليقهء خود بر اسفار ، ترتيب منطقى بحث را بهتر رعايت كرده و دو اعتراض ياد شده را ، همراه پاسخ هر يك ، با بيان مبسوطترى ذكر كردهاند . ايشان در آن تعليقه مىگويند :
تحقيق آن است كه صورت علمى ، مجرد از ماده و غير قابل تغير است ؛ خواه كلى باشد و خواه جزيى . اما چون علوم انفعالى همراه با يك سلسله اعمال مادى است كه از مظاهر قواى نفسانى مانند چشم و گوش صادر مىشود ، ظهور اين علوم براى نفس تابع فعل و انفعال مادىِ واقع در آن مظاهر مىباشد و با انقطاع آن فعل و انفعالات ، ظهور آن علوم براى نفس نيز زايل مىگردد . بنابراين ، تغير تنها در مرحلهء مظاهر بدنى