أعنى حضورهُ عندَ العالمِ ، من حيثُ ثباتِهِ لا تغيُّرِهِ ؛ و إلّالم يكنْ حاضراً ، فلم يكنِ العلمُ حضورَ شيءٍ لشيءٍ ؛ هذا خلفٌ .
ترجمه
اگر اعتراض شود كه : تغيير بدون يك قوهء پيشين ، ميسر نيست و حامل قوه نيز ماده است ؛ و بنابراين ، لازمهء تغيير يافتن علوم جزئى ، آن است كه اين علوم مادى باشند ، نه مجرد .
در پاسخ گوييم : علمِ به تغيير ، غير از تغييرِ علم است و متغير در تغيير خويش ثابت و برقرار مىباشد ؛ و مراد از تعلق گرفتن علم به تغيير ، حضور تغيير نزد عالم است از جهت ثبات آن ، نه از جهت تغييرش ؛ چرا كه در غير اين صورت ، حضور نخواهد داشت و در نتيجه علم ، حضور چيزى براى چيزى نخواهد بود و اين خلاف فرض است .
شرح و تفسير
ممكن است در بارهء آنچه در مورد « علم جزيى » بيان شد ، اشكالى به ذهن آيد و آن اينكه : شما خود معترفيد كه علوم جزيى دستخوش تغيير و دگرگونى است و وقوع تغيير در علم ، دليل بر مادى بودن آن است ، زيرا تغيير همان انتقال از يك حال به حال ديگر است و مستلزم قوه مىباشد و قوه نيز بدون مادهاى كه حامل آن است ، تحقق مىيابد . در نتيجه : هر امر متغيرى مادى خواهد بود ، در حالى كه شما پيش از اين گفتيد : « همهء اقسام علم ، مجرد است . »
در پاسخ به اين اشكال مىگوييم : تغير در خود علم روى نمىدهد ، تا مستلزم مادى بودن آن باشد ، بلكه تغير در فعل و انفعالات دستگاه عصب ، مغز و مانند آن روى مىدهد و آنچه دستخوش دگرگونى مىشود ، ارتباطى است كه از طريق ادوات احساس با معلوم خارجى برقرار مىشود و اين همه ، امورى است كه زمينهء ادراك را
ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 290
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٩٠