2 - عالم مثال . 3 - عالم عقل .
از آنجا كه در بخش آينده ، طى فصول جداگانهاى « 1 » در بارهء هر يك از اين عوالم و ويژگىهاو خصوصيات آنها بحث مىشود ، در اينجا به ترجمهء متن اكتفا مىكنيم و فقط چند نكته را يادآور مىشويم :
1 - وقتى مىگوييم « عوالم كلى وجود » و يا مىگوييم « وجود از سه عالم كلى تشكيل يافته است » ، مقصود از « وجود » خصوص « وجود امكانى » بوده و شامل واجب - تعالى - نمىشود ، زيرا واجب - عزّ اسمه - را - اگرچه مجرد محض است - نمىتوان داخل در « عالم عقل » دانست و اساساً اطلاق « عالَم » بر او روا نيست ، زيرا « عالَم » اسم آلت است به معناى « ما يُعلَم به » . و ما سوىاللّه از آن جهت كه آيت و نشانهء وجود خداوند است ، « عالَم » ناميده مىشود . شاهد اين مدعا آن است كه مؤلف قدس سره آورده است : « و اقربها من المبدأ الاول تعالى ، عالم العقول المجردة » . اين تعبير نشان مىدهد وجود خداوند از همهء عوالم سهگانهء ياد شده بيرون مىباشد .
2 - مقصود از « كلى » در اين جا همان سعه و گستردگى وجودى است و مراد از كلى بودن هر يك از عوالم سهگانهء مورد بحث ، مشتمل بودن آنها بر وجودهاى متعدد و گوناگون است ، كه هر نوع از آنها عالم جزيى به شمار مىآيد .
3 - پيش از اين گفتيم : هر علمى مجرد است و معلوم جز يك موجود مجرد نمىتواند باشد . آنگاه اين سؤال مطرح شد كه چگونه علم به موجوداتى كه در عالم ماده است ، تعلق مىگيرد ؟ مؤلف در پاسخ مىگويد : علم مستقيماًبه موجودات مادى تعلق نمىگيرد و امور مادى را نمىتوان معلوم بالذات به شمار آورد . تعلق علم به اين موجودات بهطور غير مستقيم و به واسطهء موجود مجرد مثالى و يا عقلى صورت مىگيرد كه در ازاى هر يك از اين موجودات مادى قرار دارد .
هامش
( 1 ) . در فصل ده ، يازده و دوازده در بارهء عالم عقل ، در فصل سيزده در بارهء عالم مثال و در فصل چهارده در بارهء عالمماده