تشخص دهنده است كه نزد ادوات حس حاضر آمده و مورد شناسايى قرار گرفته است و هنگام ادراك خيالى ، آن معلوم از ماده تجريد مىشود و تنها همراه با عوارضش مورد شناسايى قرار مىگيرد و سرانجام هنگام تعقل ، همان معلوم ، كه تا به حال با عوارض تشخص دهنده همراه بوده است ، از آن عوارض تجريد مىشود و به صورت ماهيت لخت و برهنه در مىآيد و بدين نحو قابليت انطباق بر موارد متعدد در آن پديد مىآيد .
اما حقيقت آن است كه محسوس بالذات و نيز صورت خيالى ، هر دو مجرد از مادهاند و شرايط ياد شده - مانند حضور ماده نزد اندامهاى حسى و توأم بودن با اعراض تشخص دهنده - فقط براى آن است كه استعداد و آمادگى براى ادراك حسى و خيالى در نفس پديد آيد .
همچنين صورت عقلى ، چيزى نيست كه از صورت حسى و يا خيالى كنده شده باشد و از آن انتزاع شود ، بلكه صورت مستقلى است كه در نفس ادراك مىشود . براى آنكه نفس مستعد ادراك يك صورت عقلى شود ، بايد از پيش افرادى از آن ماهيت را ادراك كرده باشد و تعبير به « تقشير » كه در لسان حكما آمده است ، شايد اشاره به همين امر باشد .
يك نكته
در اينجا بايد يادآور شد كه صورت حسى و خيالى ، اگرچه مجرد از ماده است ، اما تجردشان از قبيل تجرد مثالى است و - چنانكه خواهد آمد - موجوداتى كه داراى تجرد مثالىاند ، در عين حال كه مجرد از مادهاند ، واجد برخى از آثار و عوارض ماده مىباشند ؛ مانند رنگ ، شكل و كميت ، بنابراين ، نمىتوان اكتناف و همراهى با اعراض تشخص دهنده را فقط شرط پيدايش استعداد براى احساس و تخيل در نفس دانست ؛ آنگونه كه حضور ماده ، شرط پيدايش استعداد براى احساس در نفس مىباشد .